مصاحبه ای صمیمی با راننده محترم تاکسی کتابخانه ای تبریز 

مصاحبه ای صمیمی با راننده محترم تاکسی کتابخانه ای تبریز – مصاحبه از سعید عادلی

حدود دو هفته پیش، نزدیک چهارراه طالقانی سوار تاکسی ای شدم که راننده اش مردی میان سال بود و هندزفری سفیدی به گوش چپش وصل بود. کمی پس از نشستن، نوشته ی روی در داشبوردش نظرم را به خودش جلب کرد:
مسافرین محترم کتابها برای مطالعه شما عزیزان می باشد.
همین که این نوشته را دیدم کتابهای روی داشبورد نظرم را جلب کرد و سر چرخاندم و دیدم زیر شیشه عقب پر است از کتاب! راننده که متوجه موضوع شده بود با خوش رویی شروع کرد به معرفی تاکسی اش و در مورد تبریز حرف زدن! کارت پستالهایی از تبریز روی داشبوردش داشت که در قبال سوال آنها را هدیه می‌داد! چه سوالهایی! متاسفانه هیچ کدام را نتوانستم جواب بدهم و تا کار به کارت پستال بعدی برسد به مقصد رسیده بودم! ولی حرکت این شخص که تاکسی اش را پر از کتاب کرده بود حس کنجکاوی ام را برانگیخت، برای همین شماره ی آقای مهدی کاظمی را گرفتم تا در اولین فرصت مصاحبه ای را با او ترتیب دهم. در یک روز گرم آخر تابستان، حوالی ظهر نزدیک پارک ائلگلی با او قرار گذاشتم و چند دقیقه ای با او گپ زدم.

آقای کاظمی، لطفا خودتونو معرفی کنید به دوستان بولتنی. چند سالتونه؟ متولد کجا هستین؟

من مهدی کمال کاظمی، متولد سال ۱۳۵۱، متولد شهر تبریز و ساکن همین شهر هستم.

متاهل هستین آقای کاظمی؟

بله متاهلم!

با اجازه تون میخوام اولین سوالم این باشه که خانواده تون رو هم تشویق به مطالعه می‌کنید؟

بله! بالاخره وقتی کسی میخواد کاری رو شروع کنه معمولا از دور و برش و بخصوص خانواده ش شروع می‌کنه! ما تو خانواده مون با کتاب انس گرفتیم و تلاش من هم این بوده که با وجود همه مشکلات ، کتاب هم عضوی از خانواده مون باشه.

خیلی خوب! چطور شد این ایده به ذهنتون رسید؟

سوال خیلی خوبی بود! کتاب حاوی بزرگترین اسرار دل آدمهاس و هر کتابی تجربه ی یک نفر از زندگیشه! یعنی اگه من نوعی ۱۰۰ تا کتاب بخونم، دارم از تجربه زندگی ۱۰۰ نفر استفاده می کنم. علاوه بر این موضوع، مساله این بود که یک دیدگاه خاصی نسبت به تاکسیها و راننده تاکسیها ایجاد شده بود، من برای اینکه این دیدگاه رو عوض کنم، از همشیره های خودم، از فامیلهام، از همسرم و دوست و آشناها نظر خواستم! پرسیدم که چطور میشه این دیدگاه بوجود آمده رو تغییر داد و این تاکسی هم به عنوان تاکسی الگو و اولین در نوع خودش باشه. اولین کتابی که داخل ماشین گذاشتم، کتاب آموزش راهنمایی و رانندگی بود. بعد کم کم تعداد کتابها بیشتر شده. مساله ی جالب دیگری هم هست که دوس دارم با شما در میون بذارم! اینکه معمولا وقتی خانومها عقب میشینن، معمولا وقتی راننده از آیینه برای کنترل پشت ماشین استفاده می‌کنه گاها سوبرداشتهایی اتفاق میفته. برای اینکه این فضا از بین بره، به چیزی نیاز داشتیم که مردم وقتی سوار ماشین میشدن، حس میکردن خونه خودشونه! و چه چیزی بهتر از کتاب؟ وقتی خانومی سوار میشه و چشمش به فهرست کتابها که روبروی صندلی عقب هستش میفته، خیلی این دید عوض میشه!

نظرتون راجع به تبریز ۲۰۱۸ چیه؟

علی رغم اینکه برنامه ریزیهایی کم و بیش صورت گرفته ولی به نظر من باید مسیر دیگه ای طی میشد. بنده مخالف این قضیه هستم! اول باید افراد جامعه نسبت به شهرشون و محل زندگیشون آگاهی پیدا کنن،‌ بعد کل جامعه. بعنوان مثال وقتی همشهری خودم نمیدونه قبر باقر خان کجاست، نمیدونه چند تا شاعر در مقبره الشعرا دفن شده، نمیدونه اسم اصلی شاعرهای ما چیه و و و… وجود همچین طرحی بیهوده س! اول باید افراد جامعه اطلاعات نسبی از شهرشون داشته باشن، بعد همچین طرح بزرگی پیاده بشه.

راستی کدوم استان ایران رو بیشتر از هر جایی دوست دارین؟

همه جای ایران سرای من است تبریز افتخار من است! مسلما تبریز رو بیشتر از هر جای دیگه دنیا دوست دارم.
آذر اولادینین شوهرتی شانی/ چولقاییپ گوموش تک بوتون دونیانی/ آزاد یاشاماکدیر اونون نیشانی
از بین همه مناطق ایران هم آذربایجان رو دوست دارم و بهش افتخار می‌کنم.

چه نوع کتابهایی رو تو ماشینتون گذاشتین؟

کتابهای خیلی متنوعی تو ماشین گذاشتم، برای همه رده های سنی اینجا کتاب هست! کتابهای علمی، تاریخی، مذهبی. ولی بیشتر از هر چیزی تلاش کردم که کتابهای روانشناسی رو تو ماشین بذارم، چرا که واقعا بیش از هر چیزی به این علم در زندگی روزمره مون احتیاج داریم. بخصوص ما راننده های تاکسی که دائم با مردم سر و کار داریم. حدود دو سال و نیمی میشه که این تاکسی به این شکل که می بینید در اومده و از اون موقع کم کم به تعداد کتابها اضافه شده.

روال این تاکسی چیه؟ وقتی کسی سوار میشه میتونه کتابها رو برداره؟ کارت پستالها قضیه شون چیه؟

حقیقتش از اونجایی که سرمایه ی زیادی در اختیار من نیست، نمیتونم کتابها رو کامل به مسافرام اهدا کنم. ولی روال من اینه که اگر کسی بخواد کتابی رو از اینجا با خودش ببره و بخونه، ولی به نحوی باید اونو به من برگردونه. این کار هم به این صورت انجام میگیره که به یه سری جاها سپردم که کتابای مسافرای منو بگیرن و به مسافرهامم آدرس همونجاها رو میدم که هر کدوم براشون مقدورتر و نزدیکتر بود، همونجا کتابا رو برگردونن تا من از همون ایستگاها تحویل بگیرم. مثلا محلهایی مثل نگهبانی بیمارستان شمس، یا در نصف راه نگهبانی مجمتع ستاره باران، یا آخر حافظ ایستگاه سنگکپز و یا ایستگاههای دیگه. هیچ هزینه ای هم در قبال این امانت دادن از مسافرها دریافت نمیکنم. در مورد کارت پستالها هم اینا رو من قبلا خودم با هزینه خودم تهیه میکردم، ولی بعد از صحبتی که با سازمان گردشگری شد، کارت پستالها رایگان در اختیار من قرار داده شدن. این کارت پستالها هم به صورت رایگان در قبال سوالهایی که در مورد شهر تبریز و تاریخش و مکانهای تاریخی و مشاهیرش و… در اختیار مسافرام قرار میدم. هر سوال یه کارت پستال!

انتظارتون از مردم و مسئولین چیه؟

من از مسئولین انتظاری ندارم. حتی تا به امروز که این تاکسی در حال اسقاط به کار خودش ادامه داده به همین خاطره که من هیچ انتظاری از کسی نداشتم. ولی از نظر فرهنگی کاش کمی گوش شنوا بود و در این امر من رو یاری می‌کرد. شاید باورتون نشه ولی من دو سال و نیمه برای ناهار خونه نمیرم و هر چی تا بعد از ظهر در آوردم رو خرج کتاب برای این ماشین میکنم!
منتهی از مردم خودم این انتظار رو دارم که بیان و کتابهایی که تو طاقچه و قفسه شون خونده شده و بلا استفاده مونده رو در اختیار دیگران، بخصوص نوجونها قرار بدن، اینها بچه های خودمون هستن، همینا قراره آینده مملکت رو بسازن. وقتی یه بچه ای سوار ماشین من میشه و من یه کارت پستال یا کتاب بهش میدم دیگه به من به دید راننده نگاه نمیکنه،‌ میگه عمو به من یه کتاب یا کارت پستال داد. به نوعی انگار من راننده تبدیل به اعضای خانواده میشم و چه خوبه که من هم به مسافری که سوار ماشین من میشه به دید خانواده م نگاه کنم.

آرزوتون چیه؟ حرف آخر؟

یکی از بزرگترین آرزوهای من اینه که همه دست به دست هم بدیم و  تلاش کنیم این فرهنگ رو در کل شهرمون، حتی بقالیها، حتی نونواییها هم گسترش بدیم. این تاکسی فکر کنم تنها ماشینی بوده حرف اول و آخر از فرهنگ بوده و بس و من واقعا به این مساله افتخار میکنم. من به تنهایی نمیتونم کاری انجام بدم ولی من و تو ما میشیم و ما قدرت بیشتری برای تغییر داریم.
حرف آخرم اینکه همه مردم، چه کودکان، چه جوانان، چه سالخورده های ما به آرزوها و خواست دلشون برسن. زمانه خیلی سختی شده و زندگی به راحتی پیش نمیره. آرزو می‌کنم هیچ هم وطنی، شب ناراحت سرشو به بالش نذاره و همه به خواسته هاشون برسن و این آرزوی قلبی من هستش.

نشر از بولتن فرهنگی هنری تبریز
@ebultan