ببار ای نم نمِ پیر!
زمین، این‌روزها برگهای زیادی ریخته است، امشب اولین شب رسیدن است! بعد از رفتن آخرین قطار… به ایستگاه نرسیده بودند که سوتِ مرگ را شنیدند…
ببار ای داغدارِ یخ زده که اندوه ات را به رخِ زمین کشیده ای! نمی شنوم صدای زیبایت را!
عاشقانه نمی باری اینروزها! خفته در من چیزی.. که سایه اش بر قلبم سنگینی می کند!
بارانت، شبیه هیچ بهاری نیست، بارانت، دیگر به اندازه نوامبر زیبا نیست…! مرده چیزی در من اینروزها که توان نوشتن ندارم…
قطار در ایستگاه توقف نخواهد کرد، منتظر نمان! سرما می خوری! ایستگاه خالی از کسی ست که به انتظارش تا ابد خواهی نشست…
بیا برویم! ایستگاه خالی شده است! ببین ساعتِ زمان را، از توقفِ قطار، ساعت ها گذشته است! بلند شو! اینجا هوا سرد است.. حتمأ بچه ها، زودتر از آمدنت به خانه رفته اند… بلند شو برویم.

به یاد رفتگان سوخته در قطار

ثمین امیدیزدانی

عکس‌ها از صمد علیزاده