یادداشتی بر داستان عربی از جیمز جویس به قلم زهره غدیری

یادداشتی بر داستان عربی از جیمز جویس به قلم زهره غدیری / جویس و نقاشی گران عربی

در بحبوحه نابسامانی های کش آمده از قرون گذشته در اروپا، جیمز آگوستین جویس نویسنده ی موفق قرن ۱۹ که انگار خمیر مایه  وجود خودو آثارش را اعتقاد دوچانه ای تعصب مذهبی مادر و میهن پرستی پدرش شکل داده است ،درعرصه نویسندگی ظهور کرد. جویس یک ایرلندی بود که جز برای ایرلند قلم نراند.جویس را می توان کلمه بازی شناخت که مهارت بازی با کلماتش از او نه تنها یک نویسنده،که تصویرگری ساخته  که شما نوشته های او را با قلمش، بر پرده خیال خود خواهید دید و معلق در فضای داستان ، به زمینی که او خواهد ساخت فرود خواهید آمد.

 زندگی جویس از داستان هایش جدا نیست.داستان های کوتاه  بخش اعظم آثار او هستند و از میان آنها نگاه ما به عربی ست. داستانی کوتاه از مجموعه ی دوبلینی ها. عربی داستانی ست نمور ،بویناک،دیدنی و شنیدنی..سراسر تصویر و تابلوهای نقاشی .عربی با توصیف خانه ای تیره و خاموش ،نمناک و بو گرفته آغاز میشود .خانه ای مرگ زده…اما مرگ چه کسی؟یک کشیش…فردی مقدس!  و چیزهایی که از این تقدس درمرگ فرورفته بر جای مانده کتابهای کهنه ای هستند که  راوی داستان یکی از آنها را بیشتر میپسندد؛ کهنه ترین آنها را…

اطراف پسرک هرچه هست بوی کهنگی میدهد با غلبه ی رنگ خاکستری. فضا راکد است و همه چیز در سایه ی سکوت و خاموشی  فرو رفته …سرما و تاریکی داستان به وجود خواننده به راحتی رخنه میکند. اما بلاخره از پس تمام این سردی ها و تاریکی ها و احاطه ی انسان های بی قید و بی تفاوت، باریکه ای نور از لای شکاف باریک زیر پنجره،از لای تمام خاکستری ها، به داستان می تابد و حالا بازی با رنگ ها…خواهر منگن خیلی سنگین و پر منت پس از انتظارهای طولانی و دراز کشیدن های متوالی روی زمین سخت ونمور ،قلب راوی و خواننده را روشن میکند. اکنون جویس و هنرمندی متبحرانه اش با کلمات که چون دست نقاشی هنرمند از ذهن پسرک نوجوان بیرون آمده و تصویری پررنگ و التهاب از خواهر منگن میسازد.

نور از خواهر منگن جدا شدنی نیست. هرجا او هست نور هم حاضرست . شوری کشدار به ذهن و جان پسرک دویده. ذوق و اشتیاق او با مشت های گره شده، قلب مالامال از آرزو و عشق، شرم گرم گونه ها و اشک معصومیت جاری شده در چشمان پسرک گویای همه چیزند. جویس است و رنگ ها و بو ها و صدا ها….

خنده ی بچه ها که در سکوت خاکستری کوچه گم میشوند و سرک کشیدن هایشان به ناکجاآبادهای طرد شده نشان دهنده ی زمینه تابش خواهرمنگن هستند ودر نهایت خورشید زندگی پسرک طلوع کرده… در انتهای همان خیابان کور ،محبوس در خانه ای تاریک….

نفس نفس زدن های ذهن پسرک پر سرو صداست..تغییری در دست وقوع و پسرک درحال گذار. گذار از یک بلوغ…لرزش های گاه و بیگاه و پرشیطنتی که پسرک را میلرزاند نتیجه ی بازیگوشی هورمن های نوجوانانه اش هستند…چه ذوقی را میرساند این عشق کال…

گفتگوی خیال وار پسرک و خواهر منگن ساده و به واقع بسیار پرمفهوم و گویاست. دخترک اسیر در خانواده ای مذهبی ست و به راحتیِ بیان چند جمله ، آرزوی دست نیافتنی وشوق رفتنش به عربی را به پسرک تزریق میکند.

غرور سرک میکشد. پسرک با اندیشه اینکه هدیه ای زیبا از عربی میتواند معشوقه ی پنهانش را تحت تاثیر قرار دهد، به جان ودل ماموریتش را میپذیرد. و حالا عربی وارد داستان شده. بازار و یا به بیان بهتر ، دنیای عربی…

عربی به فانتزی ها و خیالات پر نقش و نگار پسرک رخنه میکند. تاثیر عربی به قدری عمیق است که گویی خواهر منگن تنها دریچه ای بود به دنیای شگرف عربی و  وجود پرهیجان و تازه بیدار شده ی پسرک را درخود بلعید‌. عربی دنیایی ست مملو از نباید ها…چه دوردست ،فریبنده و گناه آلود میدرخشد. تناقض های ناخواسته ولی اجباری سراسر ذهن پسرک را  گرفته اند . عبور دادن جام شراب مقدس از میان بازارعربی؟! تضادی شفاف میان مذهب منگنه شده به روح پسرک و عشق و شور شرم آلودش …اهمیت رفتن به عربی حیاتی ست. این ماموریت که حالا شاید فراتر از تنها ماموریت محول شده از طرف معشوق است،  باید انجام شود .حالا پای عربی درمیان است…

بی تفاوتی عموی بی مسولیت پسرک به تاکید چندباره ی او برای رفتن به عربی، خشم و غضب خواننده را ترغیب میکند‌.ما همراه با پسرک رنج تحمل تیک تاک ساعت ،کش دادن شام و قدم زدن در اتاق های تاریک و سرد را میچشیم.دست انتظار سرد و قدرتمند گلوی پسرک را فشرده و تقلایش برای ذره ای هوا و امید دردناک است.

تنهایی و سیاهی قطار دوباره دنیای تاریک پیش از خواهر منگن را یادآوری میکند. ناامیدی پررنگ است و بی فایده بودن این سفر از همان ابتدا مشخص است. درد غرور مجروح شده پسرک سرایت میکند و ترحمی شکل میگیرد که کاش میشد جلوی او را گرفت…نرو ،نرو پسرک. خبری نیست…

عربی قدرتمند پرده خاکستری داستان را می درد. نور خیره کننده و سمجش تا چشمان خواننده رسیده و آن را میزند. برق ابتذال عربی کور کننده ست…دقایقی که پسرک مدهوش عربی میشودو خورشید زندگی خور را از یاد میبرد، حقیقت داستان رقم میخورد…پسرک تنهاست در مقابل عربی…این غول بزرگ و روشن…نگاه مایوسانه پسرک به گلدان ها وسرویس های چینی…حقارت…یکجا کردن خرده سکه ها و…تاریکی. سیلی سنگین حقیقت بر قلب پسرک. عربی با آن عظمت برای پسرک خالی ست. و حالا گذار شکل گرفته، از تاریکی به تاریکی دیگر…

تجربه ی خواندن داستان عربی همانند چشیدن خرمالوی خوش آب و رنگ و اما کالی ست که دراخر تنها خاطره ی طعم گس و درهم کشیدگی کام از کالی آن به جا میماند. آنچه از عربی باقی ست رنج فروبردن خرمالوست نه رنگ و بوی فریبنده ی آن…