یادداشتی بر نمایش آپاردی سئللر سارانی به قلم کریم زینالی

یادداشتی بر نمایش آپاردی سئللر سارانی به قلم کریم زینالی – کریم زینالی تماشاگر عادی

آپاردی سللر سارانی ،نمایشنامه ای است برگرفته از داستانی واقعی که در مغان ،دل سرزمین آذربایجان اتفاق افتاده و چندین خصوصیت مردم این دیار را با خود حکایت میکند،ظلم ستیزی و مبارزه با فئودالیسم و پایبندی به عهد و پیمان ،پاکی ونجابت زنان و در عین حال جسارتشان را در برابر نگاه غریب و حرمت شکن را حکایت میکند و این داستان در هیچ زمان و مکانی در سرزمین آذربایجان نمی گنجد و بمانند اشعار میرزا علی اکبر صابر مخاطبش تمام زمانها و تمام ملل می باشد.نمایش آپاردی سللر سارانی به کارگردانی استاد امیر حجازی که من دیشب افتخار این را یافتم که نظاره گرش باشم ،با وجود نقاط ضعفی اندک البته از نظر من بیننده آماتور ولی آذربایجانی نقاط قوت زیادی داشت.
متن نمایشنامه و دیالوگهایی که بین بازیگران ردو بدل شد چه از نظر گرامر و چه ادبیات کاملا ترکی آذربایجانی بود تا حدی که همه تماشاگران ارتباط خوبی با نمایش برقرار کردند که این نه یک ادعا بلکه واقعیتی بود که از صحبتهای پایان نمایش که از مردم شنیدم برداشت کردم.
البته نا گفته نماند که از نظر نسلهای جدید آذربایجانی که با زبان ترکی آذربایجانی و واژه های زیبایش فاصله گرفت اند، واژه ای بنام «یاردیم»که کاملا ترکی و مشترک بین تمام اقوام ترک می باشد واژه ای بیگانه از آذربایجان پنداشته شود،ولی هم اکنون نیز خیلی از واژه های این مرزو بوم در حال تبدیل شدن به واژه های بیگانه می باشد ،بگذریم.
نوع پوشش بازیگران و نورپردازی من را به عمق واقعه برد و احساس کردم که در همان برهه از زمان در همان مکان حضور دارم.

نمایش سارای به گونه ای ظریف و غیر مستقیم و غیر آزاردهنده به مخاطب درباره داشته هایش و معیارهای انسانیت و خصوصیات پدرانمان سخن میگفت،از ارزشها میگفت،طرز گویش،طرز پوشش،طرز نگاه،طرز دفاع از ناموس،وطن،وفای به عهد،ووووو» از ارزشهایی که غبار زمان نمیتواند به ضد ارزش تبدیلشان کند.

سبک بیان این نمایش بگونه ای جامع از فولکلور،آداب و رسوم،داشته ها،ارزشها،حرکات موزون،و ارزشهای یک ملت سخن میگفت.
به نظر من سارای بارها و بارها روایت شده بود ولی روایت حجازی از سارای نه از بعد داستانی که از بعد فرهنگ و آداب و رسوم و ارزشهای از دست رفته بود و به همین خاطر مخاطبش را خوب پیدا کرده بود و زبانش نیزنه تند و تیز بود نه منتقد بلکه به زبان هنر و به زبان یادآوری سخن گفته بود،و اشک بیننده را بارها و بارها در آورد چه لحظه غرق شدن سارای که مرگ زیباییها و ارزشها را احساس کردند،چه لحظاتی که زبان گویای پدرانمان و لحن زیبایشان برایمان تداعی میشد و می دیدیم که چه بلایی بر سر زبانمان آوردیم،و چه لحظه شکستن یک ملت در برابر فئودالیسم.
برداشت شخصی من از واژه آراز ما مردم آذربایجان هستیم که هم سارای در ما گم شد،هم باعث مرگ سارای شدیم از بعد معنوی،هم تمام وصیت هایی که سارای وقت رفتن می کرد باز مخاطب ما بودیم که من یعنی سارای میروم اما باز خواهم آمد،یعنی ای مردم آذربایجان نگذارید سارای بمیرد،نگذارید ارزشها بمیرند ،نگذارید فرهنگتان بمیرند.
این نمایش باز هم نفرت ما به آراز را زنده کرد که این رود چه ها و که هارا از ما نگرفت؟؟
در پایان نگرش فلسفی به واقعه سارای توسط استاد حجازی به من تماشاگر این فلسفه را القا کرد.