بو اوچونجو تیاتری دی

یادداشتی برای نمایش «من اوچونجو نفریدیم»

«تئاتر سوم» اصطلاحی‌ست که کارگردان بزرگ دنیای تئاتر یعنی «یوجینو باربا» برای اولین بار آن را مطرح کرد تئاتری که نه تئاتر بدنه است و نه تئاتر آوانگارد؛ تئاتری که گاهی تماشاگران از درک آن عاجزند. تئاتر سوم در طول سال‌هایی که به حیات خود ادامه داده تعریف‌های زیادی را پوشش داده و مدام به شاخه‌های خود افزوده است.

تلاش برای ارائه‌ی چشم‌انداز و تعریفی نو از فرهنگ‌های غالب و متفاوت، تمرین و اجرای تئاتر همراه با آموزش و تجربه و کشف و بسیاری از تعاریفی که در گوشه و کنار جهان تئاتر بر این نوع تئاتر اضافه شده همه و همه گویای آن است که این نمایش را می‌توان از زیر شاخه‌های تئاتر سوم دانست. تئاتری که در طول سالیان هنوز جایگاه خود را نیافته اما با وام گرفتن از تئاتر بدنه و تجاری و همچنین تئاتر آوانگارد و پرورش و تحول آن راه‌های جدیدی را برای تئاتر می‌گشاید.

***

در همان لحظه اول با نگاهی به صحنه و شنیدن موسیقی و آغاز اولین دیالوگ متوجه می‌شویم گویا با تئاتر متفاوتی سر و کار خواهیم داشت و چنین بود. شیوه‌ای نو در تئاتر و کهن در نمایش‌های آیینی. روایت! روایت داستانی که همه­مان از پایان آن آگاهیم و در لحظاتی از زندگی‌مان نغمه‌های معروف آن را زمزمه کرده‌ایم. «سارای» نامی که با غم و درد‌های نوستالژیک این قوم آمیخته است.

زمان شکسته شده است و بازیگران، راوی احوالات شخصیت‌های یک افسانه‌اند. بازیگرانی که مشورت می‌کنند، قضاوت می‌کنند، هشدار می‌دهند و باز می‌دارند وگویی تمام داستان خود را در آینه ازل می‌بینند و وارد گودی می‌شوند که از پایان آن آگاه‌اند. گویی اودیپوس از سرنوشت خود آگاه است. گویی اودیسه‌اند و می‌دانند این سفر سال‌ها به درازا خواهد کشید.

در این نمایش ما دیگر با ابر قهرمانی به نام «خان چوبان» سرکار نداریم تا در پایان نمایش دلخوش به این باشیم که او حتما انتقام خواهد گرفت و «خان» دیگر آن خان کلیشه‌ای و تکراری تمام قصه‌ها نیست که سیاهِ سیاه نمایانده شود. او با ما سخن می‌گوید او با ما از کودکی‌اش می‌گوید و می‌خواهد باورش کنیم و نویسنده و کارگردان لباس سیاه خان را با لباسی خاکستری جایگزین کرده‌اند- هرچند می‌توانست این خاکستری بیشتر به چشم بیاید.

آیا سارای خود را در «آرپا چایی» غرق کرد تا دست کسی به اون نرسد یا این رود بود که سارای را از دست خان نجات داد؟! در این نمایش در میان دیالوگ‌ها مدام شاهد اشاراتی به رود هستیم؛ چندین بار از رود به معنای مادر یاد می شود- مادر سارای و مادر دشت و قوم و ایل و… سارای با رود به مانند مادر خود سخن می‌گوید اما نویسنده باز اجازه‌ی یقین به ما نمی‌دهد و با دیالوگی از راوی خطاب به سارای می‌فهماند که صدای مادرش شبیه صدای رود نیست و باز اما دوباره رود در هیبت مادر سارای(گؤزل) به ما نمایانده می‌شود و ‌نیز دوباره «نوری»(خان چوبان) از سارای می‌خواهد تا در زمان غیبت‌اش او را و صدای او را در رود جستجو کند.

رود در اکثر فرهنگ­ها نماد آبادانی و الهام بخش تمام فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌هاست، در اینجا نیز می‌توان با همان الگو به رود نگریست. رود-مادر با تکاپوی غیرمعمول خود در بزنگاه درام به یاری سارای می‌شتابد و در اختیاری آمیخته با جبر، سارای را می‌رباید. در سارای نیز این اختیار آمیخته با جبر را می­توان جستجو کرد. اما با همه تفاسیر شاید نقطه قدرت این نمایش در آن است که بر لبه تیغ راه رفته و هر تماشاگر برداشت شخصی خود را می‌تواند داشته باشد و شاعرانگی در تئاتر یعنی راه رفتن بر لبه تیغ… .

نام نمایش در طول اجرا بارها از زبان شخصیت راوی که یکی از شخصیت‌های این داستان نیز هست تکرار می­شود؛ من اوچونجو نفریدیم… “من نفر سوم بودم” و اینکه مسئله این است: “نفر سوم بودن یا نبودن”؛ اینکه آیا نفر سوم بودن و کناری نشستن و دور از غوغای جهان بودن انتخاب است یا جبر؟! که در صورت حضور عنصری به نام قدرت، سومین بودن، جای خود را به فاعل بودن خواهد داد. بی­شک اصلی‌ترین عنصر این نمایشنامه همین مطلب است که این داستان آشنا برای تماشاگر را به نمایشی فراتر از روایت ساده­ی یک افسانه تبدیل می کند.

چنان که در داستان می‌رود راوی نیز زمانی قدرتی داشته برای خارج شدن از سایه ی همیشه سوم بودن. او می‌توانست با از بین بردن سارای، شاید ضلع دیگری برای زیست انتخاب کند. این کشمکش بین راوی و شخصیت خان بنیان نمایش را بنا می­نهد، پیش می­برد ، بحران می­آفریند و به فاجعه می­انجامد. خان انتخاب می­کند مانند اودیپوس، خان به مبارزه با سرنوشت محتوم انگاشته خود می­رود و شکست می‌خورد مانند اودیپوس… .

نمایشنامه من اوچونجو نفریدیم تلاشی است برای روایتی نو از افسانه­ای کهن و تلاشی قابل تقدیر که ای کاش ادامه یابد و ای کاش دل خوش نباشند اجراگران این شهر به روایت های ساده و کهنه و بی‌اثر…

کارگردانیِ متنی این چنین نیاز به ایده های نو دارد؛ که داشت. دوری از صحنه‌های متعارف این گونه نمایش­ها و دوری از لباس­هایی که می­توانند کمک کنند برای فضاسازی، که نبودند و چه خوب که نبودند. استفاده از میزانسن­های ساده بدون اضافه کاری برای روایت و حرکت به سوی فرم، فرم هایی گویا و استفاده از نشانه­های نمایشی و کلامی- نمایشی و موسیقایی- نمایشی که همه برای تماشاگر حتی تئاتر نبین قابل درک بود؛ نشان از بلوغ فکری کارگردان در عین جوانی دارد.

موسیقی به عنوان عنصری وابسته و دلبسته به نمایش حضوری پررنگ داشت و موفق. تلفیق سازهای بومی و غیر­بومی و استفاده درست از هر کدام از سازها برای فضاسازی درست نشان از آن داشت که گروه موسیقی همراه با بازیگران در تمام مراحل تمرین حضور داشته­اند و چه خوب که کارگردان آنها را پشت پرده پنهان نکرده بود و جزئی از این نمایش بودند و حتی می­توان در این نمایش در مقابل نام مسعود مهدی پور، امیر قیاسی و علیرضا ولی­پور نوشت بازیگر-موزیسین.

توانایی خواندن و درست خواندن امتیاز بزرگی می­تواند برای یک بازیگر باشد اما؛ امتیاز گردآوری این بازیگران را می­توان به کارگردان داد و تحسین کرد. بازیگران در روند روایت و بازی، به­جا و درست می‌خواندند و این قابل تحسین بود. اما تنها می­توان گفت کاش کمی کارگردان به این مسئله نیز می­اندیشید که گاهی نقش موسیقی به قدری افزایش می­یافت که نقشش را از همراهی یک اثر به نقش سمباده کاری و تلقین احساس بدل می کرد، اتفاقی که گاهی خارج از وظیفه موسیقی در تئاتر است.

بدون هیچ تردیدی می­توان گفت این نمایش بازیگر ضعیفی نداشت و تمام بازیگران دارای توانایی­های قابل تحسینی بودند. اینکه بازیگری توانایی گریه کردن و خندیدن داشته باشد اتفاق خوشایندی است اما اینکه آیا بازیگری در این نمایش با این شیوه­ی بازی در روایت و روایت در بازی آیا اجازه­ی بروز تمام احساسات خود را دارد یا نه، حرف دیگریست. این را باید از کارگردان پرسید که آیا این خواست او بوده یا نه. که اگر بوده به نظر می­آید انتخاب درستی نداشته است و اگر انتخاب او نبوده کاش می‌توانست بازیگران را توجیه کند. بازی در چنین شیوه­های اجرایی مانند بازی در مقابل دوربین است. همان تفاوت اساسی بازی در مقابل دوربین و بازی بر روی صحنه تئاتر، بحث بر سر مدیوم است و ارائه در آن مدیوم.

روایت و بازی خوب مرجان محمدزاده، بازی پر قدرت و قابل تحسین فرزاد محمدزاده، بازی پر احساس کمال سرخابی، بازی و توانایی رقص سودا برمایه، بازی پرتسلط دریا باژن و بازی ساده و روان علی منافی چشم نواز بود و چشم نوازتر می شد اگر مرجان محمدزاده بیان­اش را جدی بگیرد و فرزاد محمدزاده تجربه‌اش افزایش یابد و کمال سرخابی بداند که انرژی زمانی خوب است که به اندازه باشد و دریا باژن بداند گریه تنها راه انتقال حس نیست و علی منافی بداند در مقابل تماشاگران مسئولیت بزرگی دارد.

اما بزرگ‌ترین چالش در این نمایش را می­توان زبان آن دانست. در نمایشی که زمان شکسته و ما با راویانی که بازی می‌کنند مقابل ایستاده‌ایم و در نمایشی که زمان در آن شکسته و گویی اجراگران همزمان با ما می‌زیند، ضرورت استفاده از زبانی با لهجه­ای غیر از لهجه تبریز و نزدیک به زبان تاریخی و آرکائیک، قابل درک نیست و اینکه اگر فرض را بر تغییر زمان و سفر به گذشته برای روایت بگذاریم باز نیاز به تغییر زبان در روایت­ها و گفتگوهای راوی(اوچونجو نفر) و خان به شدت احساس می‌شد.

حضور رقص و حرکات موزون و استفاده از زبان حرکت برای به نمایش درآوردن رود انتخاب درستی به نظر می­آید اما می­توانست با تدابیری بهتر اجرا شود و شاید همین عزم هم وجود داشته اما آیا جوانان ما امکانات سخت افزاری موجود بر روی صحنه را دارند؟

تئاتر باید چیزی را به ما نشان دهد که سینما و هنرهای مشابه از ارائه­ی آن به ما عاجزند و این نمایش آن چیزها را به ما نشان داد.

پ.ن: در چند ماه گذشته بعد از تماشای اغلب تئاترهای به اجرا درآمده، اغلب پس از خروج از سالن راضی به نظر نمی­آمدم حتی با تلاشی که برای لذت بردن از خودم به خرج می­دادم… اما تعداد انگشت شماری نمایش بود که مرا راضی و امیدوار نگاه داشته بودند و با مرور این نمایش­ها متوجه آن میشوم که این نمایش­ها را جوانانی کار کرده بودند که می توان آنها را نسل سوم انقلاب نامید.

حال سوالی که مطرح می­شود: آیا مسئولان این شهر قصد ندارند برای این نسل سوم امکاناتی را بیافرینند که لایق و مستحق آن هستند؟
یادداشت از مهرداد نیکجو
نشر از بولتن فرهنگی هنری تبریز