حاشیه و درد دلی کوتاه بر قلم تلخ زیبای مصطفی مستور
قریب ده سال است که مصطفی مستور را میشناسم. با “روی ماه خداوند را ببوس” با او آشنا شدم. خواندن چند باره ی این کتاب شگفت کافی بوا که مرا به سمت دیگر کتابهای این نویسنده ی بی بدیل اهوازی بکشاند. یادم هست طی چند مدت کوتاهی تمام آثار این نویسنده را خواندم. خواندم و لذت بردم. خواندم و به فکر فرورفتم. خواندم و اشک ریختم. خواندم و مست شدم. خواندم و حس کردم روح من با روح پنهان در پشت سطرها یکی ست. خواندم و از آنهمه فهم و دانایی حیرت زده شدم.
مصطفی مستور آدم تلخی ست. تلخی را دوست دارد. با تلخی زندگی میکند. و این تلخی با وجود همه ی سختی هایش برای من قابل ستایش است. مصطفی مستور بر خلاف تصور و تعریف عده ای بدبین نیست. بلکه واقع بین است. او از تمام حرف ها و ماجراها و اتفاقات و تعریف هه و مفاهیم مفهوم “زندگی” را برگزیده. مفهوم زندگی که بی شک با هزار غم و اندوه و دلتنگی و تلهی پنهان و آشکار همراه است. غمی که گریزی و گزیری از آن نیست. مهم ترین نکته ای که در لابه لای آثار او به چشم میخورد بیان مفاهیم انسانی است. مفاهیمی مثل دوست داشتن، غم،حسرت، اندوه، نتوانستن، نرسیدن، دیوانگی، درماندگی، یاس، استیصال، مرگ و …
وقتی کتاب های کم حجم اما پرارزش مستور را ورق میزنی حس میکنی کسی همراه توست. غم هایت را می بیند. و درک میکند. و انگار که هم پای هم اندوه های زندگی را به دوش می کشید…. اما این اندوه ها حتی، برای من و بی شک برای خیلی های دیگر دلپذیر است…
مهم ترین و بزرگترین چیزی که مثل مرواریدی میان صدف آثار مستور می درخشد بحث عمیق و گسترده و البته عجیب و حیرت انگیز “دوست داشتن” هایی بود که وی در قالب شخصیت های گوناگون دچارش شده. دوست داشتنی که تک تک سلول های او را درگیر میکند. و او را تا مرز درماندگی و یاس و تسلیم پیش میبرد. دوست داشتن و عشقی که مستور از ان حرف میزند اتفاق تازه ای ست. یک نگاه تازه و البته غریب و زیبایی ست!دوست داشتنی که کمتر کسی دچارش میشود. کمتر کسی توانش را دارد. در نگاه اول عشق شالوه واساس نوشته ها و افکار اوست. عشق و دوست داشتنی که ریشه ی درصد قابل توجهی از تلخی حرفها و سطرها یه آن برمیگردد. دوست داشتنی که انگار جنبه ی حانکاه بودنش زیر ذره بین رفته… ناقص بودنش… بی نتیجه بودنش… تنها بودنش!

دوست داشتنی که مستور از ان حرف میزند روح آدمی را می چلاند انگار، می تکاند. می روبد. دوست داشتنی که بی هوا ناگهانی و با قدرت حیرت انگیزی از راه می رسد و تمام معادلات را برهم میریزد. نکته ی ظریف و جالبی که گاه در این میان به چشم میخورد پخش شدن این احساسات میان چند نفر است. و گاهی حتی همزمان! اینکه در بحبوحه و شلوغی و ازدحام دوست داشتن کسی، دوست داشتن کس دیگری هم از راه برسد… و باز کسی دیگر…. اینکه گویی با هربار دل بستن بستر و زمینه ی روحی برای دل بستن های بعدی فراهم تر میشود… اینکه گاهی میشود همزمان دوست داشتن چند نفر را در دل پنهان داشت… که گاه قدرت دوست داشتن کسی بر کس دیگر غلبه میکند و پیروز میدان میشود! طرح این مسئله که ممکن است برای هزاران نفر اتفاق بیفتد یک نگاه جدید و یک واقعیت تلخ دیگری را وارد دنیای داستان کرده است. چیزی که شاید نگاه مردم، عرف عام، و مواردی نظیر آن افراد زیادی را هنگام مبتلا به این امر وادار به انکار کند. و یا حتی وادار به مقاومت دربرابر احساس های ناگزیر و ناخواسته ای که ممکن است هرکسی را دچار کند. اتفاقی که شاید عده ی زیادی از ان می ترسند… از ان فرار میکنند… (الیاس همان زمان که عاشق سوفیا سرمدی ست درگیر دوست داشتن سارا فارسی میشود!)
درباره ی دوست داشتن از نگاه مستور میتوان ساعت ها حرف زد… ساعت ها اندیشید… دوست داشتنی که به گمانم همان است که به روح این نویسنده عظمت و بزرگی بخشیده… دوست داشتنی که آنقدر در روح شخصیت های داستان نفوذ کرده که گاه این شخصیت ها همه را معشوق خود میبینند… میدانند! ( عشق یوسف به نیلو، عشق دکتر پارسا به مهتاب کرانه، عشق کله کدو به موهای منیژ، عشق امیر به مهراوه، عشق سایه به یونس و ….)

نکته‌ی دیگر و اشاره و تاکید گاه به گاه نویسنده به بی سرانجامی و بی نتیجه بودن این دوست داشتن است. جایی می نویسد: تا حالا هزار بار از خودم پرسیده ام که وقتی نمی توانی تا آخر یک عشق بروی چرا عاشق میشوی؟…… خب من خسته ام. خسته شده ام از عاشقیت و دوست داشتن های شدید!…. (تهران در بعد از ظهر/ نشر چشمه) اینکه به اعتقاد نویسنده میتوان گاهی این دوست داشتن های بی سرانجام را وقتی هنوز مثل جنینی کوچک و البته در حال رشدند سقط کرد! نکته ی دیگر در مورد همین مسئله که مصداق بارزش در کتاب روی ماه خداوند را ببوس و در کاراکتر دکتر پارسا نمود یافته مبحث ناتوانی ست! اینکه به اعتقاد نویسنده هر دلی هر روحی و هر ذهنی توان حل کردن و هضم و پذیرش این اتفاق شگرف را ندارد. و شاید دلیل اینکه در بیشتر موارد و اتفاقات داستانها دوست داشتن ها بی ثمر و شکست خورده و ناکام به نقطه ی پایانی خود می رسند، همین باشد!
مبحث مهم و قابل توجه دیگری که در بیشتر آثار مستور و بویژه در کتاب روی ماه خداوند را ببوس به چشم میخورد بحث های فلسفی پیرامون وجود خدا و فرعیات مربوط به ان است. تقابل دو شخصیت سایه و یونس، سایه و علیرضا، و دیالوگ های بین آنها از جمله ی نمونه های این مبحث مهم است. از یک نگاه جنبه‌ی فلسفی شخصیت مستور هم به همان اندازه ی شخصیت عاشقانه و دیگر جنبه های شخصیت او قابل تامل و توجه است. او شبهه ها و تردیدهایی را از زبان یونس مطرح میکند. تردیدهایی که با مشاهده ی بیماری ها و فقر و بدبختی و مرگ و بسیاری مصائب دیگر ایجاد میشود. اینکه چرا باید با فرض بودن خدا اینهمه درد و بدبختی و فقر وجود داشته باشد… و سپس از راه های مختلفی از جمله دیالوگ های رد و بدل شده بین سایه و علیرضا به این شک و تردید ها و سوال ها پاسخ میدهد… پاسخ هایی نه مستقیم، بلکه پیچیده در میان جملات و تصویرسازی ها و احساسات بی نظیر!
به هر حال تردید ها و مشکلات روحی و فکری و فلسفی ای که در این داستان مطرح میشود جزو تردید ها و درگیری هایی ست که ممکن است در هر مقطعی برای هر فردی ایجاد شود و همین است که داستان های مستور را بیش از پیش دلپذیر می نماید!
درباره‌ی هر کتاب او درباره ی هر سطر و هر کلمه ش میتوان ساعت ها حرف زد و اندیشید… اما مجال من همین بود که دردودلی کوتاه و کوچک بر قلم کسی که به عنوان نویسنده‌ی محبوب خود میشناسم بنویسم.

ثمانه آسیابی