یادداشتی برای کابوس‌های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو به قلم علی رضاوند

لعنت بر نادر برهانی مرند !

“وقتی خواب کسی هستیم اونم خواب یکی دیگه است ”

لعنت بر نادر برهانی مرند که لازم نیست ایرانی باشی و سرخورده سیاسی تا با این کارزار، زارزار گریه کنی! نکات مختلفی در نمایش کابوس‌های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو وجود داشت که به تفصیل درباره آن می توان صحبت کرد. زمان، عنصری که به درستی باید بهم بریزد و تنها المان مدرنیسم نیست. وقتی نمایش و ادبیات با قوه خیال شکل می گیرد، کدام خیال است که محدود در زمان باشد. این نمایش به خوبی حباب زمان را درست می کرد و به موقع می ترکاند. دیالوگ‌نویسی بیشتر احساسی بود و در مقایسه با روند داستان و کاراکتر پردازی ضعیف‌ترین قسمت نمایش بود، اما کوچک ضربه‌هایی داشت و قوت آن را می‌توان در جنس کاراکترها یافت. بر خلاف اکثر نوشته‌ها که مسلما این کار را تضاد نسل‌ها و اختلاف اندیشه‌ها قلمداد خواهند کرد از این زاویه بسیار در حاشیه و غیرمهم می‌نمود، اما شاید مهم‌ترین کمک این تضاد در ایجاد لبخند و گریه و جنون در ذهنیت مخاطب قلمداد کرد.

کابوس‌های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو نمایشی ایرانی، در ابعاد بین‌المللی با ظرفیت‌های بالا بود . پیرمرد گذشته را در آینده و اولدوز آسمانش را در چشمان نوادگانش، پشت ابری سیاه گم کرده‌بود . دختر و پسر کوچک‌تر، غرق در مجاز دنبال حقیقت و وجود از جامعه‌ای بیمار، محسن نسل سوخته و فدای گذشته و آینده؛ مرتضی و ماری اشتباه اندیشه پدر و مادر فدای زنیّت، دختر بزرگ‌تر بی‌اثر اما فدای پدر، و زن فدای مرد، در سیر داستان تکرارها و آشفتگی‌ها، خبر از درگیری ذهن برهانی مرند و کاراکترها داشت که گویی همگی دنبال یک آرامش‌اند، و برفی که از طوفان به باران رسید و پیرمرد خانه که فراموش کرده‌بود دیگر نیست، و یا هست و نیست‌اش تفاوتی ندارد، دائم گوش‌زد می‌کرد که فصل بهار نزدیک است، اما انتظار همیشه به آخر نمی رسد و گویی ماهی‌ها هم چشم به راهی را درمان نخواهند کرد. هرچند مثل اکثر کارهای ایرانی، مشکلات زیاد هم در لفافه نبود، اما تجمع و گستردگی حقیقی آن بسیار واقعی می‌نمود؛ شاید واقعیت ما پیچیده نیست که ادبیات ما هم این‌قدر بی لفافه است، و شاید اولین کسی که تو را می شنود آخرین کابوس تو باشد!
اما اجرای گروه خوب نمایشکابوس‌های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو در  تبریز و رامین ریاضی باهوش، کارگردان هفت طبقه و کروکدیل که با سن کمش نسبت به سن بندی کارگردانی، که از چهل شاید استارت بخورد، ثابت کرده نه تنها فراتر از استان است، بلکه در سطح استاندارد های نمایش وظیفه‌ی بالای پویایی نمایش و احیای آن را به خوبی بلد است. ریاضی شاید احیاگر نمایش خفته استان باشد با رفقایی مثل پوریان و میرزازاده، اما سنا و پری که هم نسل من‌اند، بازی بلدند و خوش‌شانس‌اند که شروع‌شان با شروع بیداری نمایش استان هم‌سان است. سنا پورسعید و پری سهرابی را می‌گویم. و در آخر استاد قهرمانی که پابه‌پای جوان‌های نمایش امروز، جان تازه‌ای از گذر را به صحنه دادند، و باید از ایشان سپاس‌گذار بود که هستند و امیدوار بود که همیشه باشند.

نمایش کابوس‌های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو را هم مثل نمایش‌های قبل خیلی از شما نخواهید دید، ولی بازنده شمایید و برنده تاریخ هنر، ریاضی ها و مخاطبانی که ارج نهادند و آمدند و می‌آیند تا دو ساعت جنون را بفهمند.

علی رضاوند / شهریور نود و پنج