اطلاعیه

اگر رویدادی وجود دارد که می‌خواهید بقیه هم از آن با خبر شوند، اطلاعات رویداد را (عکس و توضیحات مناسب)
به ایمیل info[at]ebultan.com ارسال نمایید تا به صورت رایگان و با نام خودتان در بولتن درج گردد.

یادداشت

یادداشتی بر نشست بررسی تطبیقی فیلم و کتاب بازمانده روز به قلم مهتاب رضازاده

بازمانده روز

به بهانه برنامه نشست بررسی تطبیقی فیلم و کتاب ” بازمانده روز”
اخرین روز کاری هفته، دل تنگی عصر پاییز و گرگ و میش هوای الوده، بازی وسوسه انگیز بین استراحت نیم روز و رفتن…
قهوه ام سر می رود…
خسته ام و اگر بخواهم در جلسه شرکت کنم نیاز به دوپینگ کافئین دارم و کم کردن از ساعت کار عصر و البته به جان خریدن غرغر ارباب رجوع.
راننده اژانس سن و سال دار است و تبریزی اصل(!) کوچه حاج رضا را چشم بسته بلد است؛ خانه هنرمندان و خانه علی مسیو را اما نه. سرکوچه که پیاده می شوم، نگاه پرسشگرش دنبالم می کند…
راه اشناست؛ اما سکوت کوچه مرددم می کند؛ ” نکند اشتباه امده ام؟ شاید برنامه روز دیگری بوده؟ شاید کنسل شده است؟”
ناگهان بعد از پیچ، انگار هیاهویی، کوچه را پر می کند: صدای لخ لخ پاشنه های چوبی و تق تق نعل اسبها، گیوه هایی بی صدا و پچ پچ هایی در تاریکی، دق البابهای شبانه و هراس هایی در روشنایی…صورتهایی خسته، شکمهایی گرسنه از محاصره، اما پاهایی استوار و نگاههایی مصمم…
زمان صد سال عقب رفته است؛ مردم روز و شب به این خانه در امد و رفت هستند؛ سراغ مردی را می گیرند که به خاطر تسلط به زبان فرانسه و مثال اوردن از انقلاب ان به این نام شهرت یافته است. می گویند اعصاب پولادین داشت و از ناملایمات نمی هراسید و شب و نیمه شب اماده عمل بود و تدبیر…
سکوت برگشته است. به در خانه رسیده ام…
حیاط قدیمی و بغض گرفته هم سرشار از سکوت است و کاغذی بر گوشه دیوار خبر از درست امدنم می دهد…
از پله های اشنا پایین می روم؛ اتاق گرم است و نمایشگر بزرگ اماده خدمت؛ حاضرانی به تعداد انگشتان دست و بانوی فرهیخته میزبان با نگاهی منتظر به در…
داستان کتاب و فیلم برگرفته از ان، در مورد سرپیشخدمتی است سرسپرده ارباب؛ انقدر غرق کار که نه فرصت عشق و عاشقی می یابد و نه زندگی؛ تنها در سالهای پیری است که فرصت فکر کردن به فرصت های از دست رفته را می یابد و افسوس… اما بقول ایشی گورو این سرپیشخدمت در واقع تک تک ما هستیم؛ بیگانه از خود و فراموش شده در گذر مشکلات بی انتها…
برنامه به پایان می رسد. دوباره از حیات خزان زده می گذرم و به فکر فرو می روم:
” چه شد که از ان پدران خودجوش استین بالازده برای تغییر سرنوشت خود که دمی از پویایی و زندگی دست برنمی داشتند به فرزندانی ناخلف، فرورفته در مبلهای راحتی مان پای نمایش سریالهایی تکراری تبدیل شدیم که رویای قهرمانانی برای بهبود زندگی مان
را می پرورانیم و جز غرغر و اه و شکایت کاری نمی کنیم؟
ترافیک درهم پیچیده، بوقهای ممتد و نگاه های بی رنگ مرا در خود می بلعد. به خیابان رسیده ام…
نشر از بولتن فرهنگی هنری تبریز
بولتن در تلگرام و اینستاگرام :
@ebultan

دیدگاه خود را ثبت کنید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.