اطلاعیه

اگر رویدادی وجود دارد که می‌خواهید بقیه هم از آن با خبر شوند، اطلاعات رویداد را (عکس و توضیحات مناسب)
به ایمیل info[at]ebultan.com ارسال نمایید تا به صورت رایگان و با نام خودتان در بولتن درج گردد.

انتخاب سردبیرتئاتریادداشت

اپیزود کوگلمس / وودی آلن

اپیزود کوگلمس 

وودی آلن

امیر حامد دولت آبادی فراهانی

کوگلمس استاد جامعه شناسی “سیتی کالج”، دوبار به صورت کاملا ناموفق داماد شده بود. همسرش دافنی کوگلمس ناقص الخلقه بود! دوتا پسر کودن از زن اولش، فلو، داشت، و همچنین تا خرخره توی پرداخت نفقه و مخارج حمایتی بچه ها گیر کرده بود.

روزی از روزها، کوگلمس پیش روانکاوش نالید که: “واقعا من چه میدونستم قراره اینقدر بد بشه؟! دافنی به من قول داده بود. کی فکر میکرد که اینقدر چاق بشه، شده مثل بشکه!؟ تازه یه چندرغازی هم داشت که اصلا دلیل مناسبی واسه ازدواج کردن ما نبود. اما این اصلا چیزی نیست، با این بودجه ای که من دارم، میدونی که منظورم چیه؟”

کوگلمس کچل بود و مثل خرس پشمالو. به هرحال، مردی دوست داشتنی بود.

ادامه داد: “باید برم یه زن دیگه بگیرم. من به یه رابطه رومانتیک نیاز دارم. ممکنه من زیاد زنده نباشم، اما مردی هستم که به رابطه عاشقانه نیاز داره! من دیوانه لطافت هستم، محتاج عشق بازی. من که دیگه جوون نمیشم، پس قبل از این که دیر بشه میخوام توی ونیز عاشق بشم، توی رستوران ۲۱ خوش مزه بازی دربیارم و یه نگاه مجذوب کننده بندازم به شمع و مشروب قرمز. متوجه هستی که چی میگم؟”

دکتر ماندلروی صندلی جابه جا شد و گفت: “رابطه ی عاشقانه هیچ مشکلی رو حل نمیکنه. تو خیلی تو رؤیا سیر میکنی. اینطوری مشکلاتت بدتر هم میشن. “

کوگلمس ادامه حرف دکتر را گرفت: “و همچنین این رابطه باید حساب شده باشه، من دیگه نمی تونم با دومین طلاقم هم کنار بیام. دافنی قراره کارمو بسازه! “

“آقای کوگلمس! “

“اما طرف نباید از آدم های سیتی کالج باشه، چون دافنی هم اونجا کار میکنه. حالا نه اینکه استادهای سی.سی.ان.وای مالی باشند، ولی دختر مختر های اونجا… “

“آقای کوگلمس! “

” کمکم کن. دیشب توی خواب دیدم که دارم از وسط یه چمنزار فرار می کنم؛ یه سبد پیک نیک هم دستم بود و روش نوشته بود “گزینه ها”. بعد دیدم که یه حفره داخل سبد بود. “

“آقای کوگلمس، روشی که شما پیش گرفتید، بدترین راه ممکن است. شما باید اینجا در آرامش کامل احساسات خودتون را بیان کنید تا با همدیگه اونها رو بررسی کنیم. طول درمان شما به اندازه کافی ادامه پیدا کرده که بدونید یه شبه نمیشه همه مشکلات رو حل کرد. و در آخر اینکه، من روانکاو هستم نه جادوگر. “

کوگلمس درحین بلند شدن از صندلی گفت: ” پس احتمالا من هم به جادوگر نیاز دارم. ” و بدین ترتیب او معالجه را ناتمام به پایان رساند.

چند هفته بعد، شبی کوگلمس و دافنی ـ مثل دوتا اتومبیل زهواردرفته ـ مشغول گردگیری آپارتمانشان بودند که تلفن به صدا درآمد.

کوگلمس گفت: “من جواب میدم. ” “الو… “

صدایی گفت: “کوگلمس خودتی؟ منم پرسکی”

“کی؟”

“پرسکی. دِ گِرِیت پرسکی۱! “

“ببخشید؟”

“شنیدم که دنبال یه جادوگر هستی تا زندگیتو از این رو به اون رو کنه؟ درسته یا نه؟”

کوگلمس آرام گفت: “هیســـــ، قطع نکن. پرسکی از کجا تماس می گیری؟”

بعد از ظهر همان روز، کوگلمس سه طبقه از آپارتمانی درب و داغان را از پلکان بالا رفت. ساختمان در محله باشویک در بروکلین قرار داشت. در تاریکی راه رو را به دقت زیرنظر داشت و دری را که در پی اش بود یافت، و انگشتش را بر روی زنگ فشار داد. باخود اندیشید که از این کارم پشیمان خواهم شد…

کمی بعد، با مردی کوتوله و لاغر و عصبی مزاج روبه رو شد.

کوگلمس گفت: “شما پرسکی د گریت هستید؟”

“د گریت پرسکی! چای میخوای؟”

“نه، یه رابطه رومانتیک، موسیقی، عشق و زیبایی میخوام. “

“پس چای نمیخوای دیگه؟! جالبه! خب، بشین. “

پرسکی به اتاق پشتی رفت، و کوگلمس صدای جابه جایی چند جعبه و اسباب را شنید. سر و کله پرسکی دوباره پیدا شد. شیء بزرگی را هم روی اسکیتی پر سر و صدا گذاشته بود و آنرا پیشاپیش خودش هل میداد. دستمال ابریشمی و قدیمی را که روی آن شیء بود بلند کرد و خاک آنرا تکاند. آن شیء کمدی ساخت چین بود که به نظر ارزان قیمت هم میرسید و ناشیانه لاک شده بود.

کوگلمس گفت: “پرسکی، نقشه ت چیه؟”

“توجه کن. این خوب جواب میده. سال گذشته این رو برای یه گروه سری ساختم که قرارمون بهم خورد. برو تو جعبه. “

“چرا؟ خب از کجا معلوم که شمشیر و از این جور چیزا داخلش فرو نکنی؟”

“اصلا اینجا شمشیر میبینی؟”

قیافه کوگلمس درهم شد و غرولند کنان پرید توی جعبه. یک جفت سنگ نخراشیده و بد رنگ که روی تخته ای چندلایه چسبیده بودند دید و گفت: ” خدا بدادت برسه اگه داری دستم میندازی! “

” دستت بندازم! درست نکتش همینجاست. من یه رمان میندازم توی کمد، در رو میبندم و سه بار روی کمد ضربه میزنم بعد تو میری توی همون کتاب. “

کوگلمس اهمیتی نداد.

پرسکی گفت: ” به خدا قسم که عین حقیقته. نه فقط توی رمان حتی با داستان کوتاه، نمایشنامه و شعر هم میشه این کارو کرد.تو میتونی هر زنی رو که توسط بهترین نویسندگان جهان خلق شده ملاقات کنی. هرکدوم که آرزو داری. میتونی زندگیتو با یه دونه درجه یکش تا هرچقدر که دوست داشته باشی ادامه بدی. بعد هروقت کافیت بود، یه جیغ بکش و من هم سه سوته برت میگردونم. “

“پرسکی، به نظر میرسه زیاد حالت خوب نباشه ها! “

“به وقتش بهت نشون میدم. “

کوگلمس همچنان به قضایا مشکوک بود. ” هیچ میفهمی چی داری میگی؟! یعنی میگی این قوطی دست ساز و دلربا منو هرکجا که دلم بخواد میبره! “

“آره، فقط با بیست دلار. “

کوگلمس کیف پولش را درآورد و گفت: “من تا نبینم باور نمیکنم. “

پرسکی اسکناس ها را توی جیب شلوارش گذاشت و به سمت قفسه کتاب رفت. “خیلی خب، با کی میخوای ملاقات داشته باشی؟ خواهر کری؟ هستر پرین۲؟ افلیا۲ ؟  شخصیت های رمان های سال بلو چطورن؟ تمپل دِرِیک۳ ؟ هرچند که واسه مردی توی سن و سال شما اصلا بدرد نمیخوره؟”

“فرانسوی! من میخوام با یه معشوقه فرانسوی باشم. “

“نانا۴ چطوره؟”

“واس خاطر اون من یه سنت هم پول نمیدم. “

“ناتاشا ی رمان جنگ و صلح چطوره؟”

“گفتم فرانسوی! اما بواری۵ چطور؟ به نظر به درد من میخوره. “

“کوگلمس، داری میری پیشش! فقط وقتی کافیت بود یکم سر و صدا راه بنداز. ” پرسکی نسخه ی چاپی رمان فلابرت را که جلد کاغذی داشت داخل کمد پرت کرد.

وقتی پرسکی شروع به بستن درهای کمد کرد، کوگلمس پرسید: “مطمئنی امنه؟”

“امنه! مگه چیز امنی هم توی این دنیای دیوونه هست؟” پرسکی سه بار روی کمد ضربه زد و فورا در آنرا باز کرد.

کوگلمس غیب شده بود. در همان زمان، در اتاق خواب چارلز و اما در یونویل ظاهر شد. پیش از پیداشدن سر و کله ی او زنی زیبا، تنها در اتاق پشت به او ایستاده، و مشغول تا کردن ملحفه ای بود. کوگلمس درحالیکه به زن دلربای دکتر خیره نگاه می کرد با خود اندیشید: باور نکردنی است. من اینجا هستم و او هم اِما است.

اِما شگفت زده برگشت و گفت: ” خدای من،منو ترسوندی. شما کی هستید؟” او به روانی همان ترجمه انگلیسی صحبت می کرد.

کوگلمس به فکر فرو رفت که: زِ تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ما!! به خود که آمد معلومش شد که اِما به او توجه دارد. پس گفت: ” پوزش میطلبم. بنده سیدنی کوگلمس هستم، اهل سیتی کالج و استاد جامعه شناسی در سی.سی.ان.وای. بالای شهر زندگی میکنم، آه. وای… “

اِما بواری دلبرانه لبخندی زد و گفت: ” چیزی میل دارید؟ یه لیوان مشروب چطوره؟”

این جمله به ذهن کوگلمس خطور کرد: خیلی زیباست! میان او و همخوابه غولتشن من، فاصله از زمین تا ماه است. ناگهان در خود انگیزه ای حس کرد که تا تنور داغ است نان را بچسباند و او را به آغوش بکشد و بگوید که عمری در آرزوی او عمر را سپری کرده است.

کوگلمس با صدایی گرفته گفت: “بله مشروب سفید. نه قرمز. نه همون سفید. آره، سفید بیار. “

اِما با صدایی که شرارت از آن تراوش میکرد گفت: “چارلز امروز خونه نمیاد! “

پس از نوشیدنی آنها برای قدم زدن به حومه ی زیبای روستایی فرانسوی رفتند. اِما درحالیکه دستش را در دست کوگلمس قفل می کرد گفت: ” من همیشه آرزو داشته ام که یه نفر غریبه یهو ظاهر بشه و منو از این یکنواختی مزخرف زندگی روستایی نجات بده. ” کلیسای کوچکی را پشت سر گذاشتند. به آرامی ادامه داد: ” از لباست خیلی خوشم میاد. تا حالا همچین چیزی این دور و اطراف ندیده بودم. این خیلی خیلی مدرنه! “

کوگلمس با عشوه گفت: “تازه این لباس راحتیه. ارزون هم خریدمش. ” کوگلمس بی هوا اِما را بوسید. آن دو یک ساعتی زیر درختی لم دادند و با نگاه رمزهای پرمغزی رد و بدل کردند. سپس کوگلمس بلند شد نشست و یادش آمد که با دافنی در بلومینگدیل قرار دارد.

به اِما گفت: ” عزیزم من باید برم. اما ناراحت نشو برمیگردم. “

اِما گفت: “امیدوارم! “

کوگلمس اِما را با احساس تمام در آغوش گرفت. پس آن دو به خانه بازگشتند. صورت اِما را دوباره در دستهایش نگاه داشت و از نو او را بوسید و جیغ کشان گفت: ” پرسکی! ساعت سه و نیم باید بلومینگدیل باشم. “

با صدای دوپ که وضوح خاصی داشت، کوگلمس به بروکلین بازگشت.

پرسکی با حالتی پیروزمندانه گفت: ” خب حالا من دروغ گفتم؟”

“ببین پرسکی الآن باید واسه تماشای رقص باله برم خیابون لِکسینگتون. تازه دیرم کرده م. ولی دومرتبه کی میتونم برم اونجا؟ فردا میشه؟”

“درخدمتیم! فقط بیست دلاری فراموش نشه. درضمن در این باره، شتر دیدی ندیدی. باشه؟”

“باشه چشم. من باید با روپرت ماردوک تماس بگیرم. “

کوگلمس یک تاکسی صدا زد و به سرعت به سمت شهر رفت. در پوست خود نمی گنجید. با خود اندیشید: من عاشق شدم، من الآن یک رازی شگفت انگیز در درونم دارم. آن چیزی که او اصلا به آن فکر نکرده بود این بود که هرآن دانش آموزان کلاس های متفاوت در سرتاسر کشور از معلم هایشان می پرسند: ” این یارو یهودی کچله که توی صفحه صد کتاب داره مادام بواری رو میبوسه کیه؟” معلمی در سوفالز، واقع در داکوتای جنوبی، آهی میکشد و اینگونه با خود می اندیشد: آه، خدایا، چی توی مغز فاسد این بچه ها داره میگذره؟

وقتی کوگلمس نفس زنان به بلومینگدیل رسید، دافنی در دست شویی بود. دافنی با عجله پرسید: “کجا بودی؟ ساعت چهار و نیمه! “

“توی ترافیک گیر افتاده بودم.”

روز بعد، کوگلمس به دیدن پرسکی رفت، و پس از چند ثانیه به طرز معجزه آسایی به یونویل رفت. اِما نمیتوانست هیجان خود را از دیدن او مخفی کند. آن دو، چند ساعتی با هم بودند و خندیدند و درباره ی زندگی متفاوتشان با همدیگر صحبت کردند. پیش از بازگشت کوگلمس، آنها عاشق یکدیگر شدند. کوگلمس نجوا کنان به خود گفت: “وای خدایا، من و مادام بواری! من که حتی انگلیسی سال اول رو هم پاس نکردم، دارم با مادام بواری…! “

با گذشت ماه ها، کوگلمس پرسکی را بارها دید و رابطه ای صمیمانه و پرشور را با مادام بواری ترتیب داد. روزی به شعبده باز یادآور شدکه: “همیشه حواست باشه که منو قبل از صفحه ۱۲۰ بفرستی. من همیشه باید اِما رو قبل از اینکه با این یارو رادلف آشنا میشه ببینم. “

پرسکی پرسید: “چیه! نمیتونی حریفش شی؟!”

“نمی تونم حریفش بشم؟! این جور آدم ها کاری جز اسب سواری و لاس زدن با زن ها ندارن. به چشم من، طرف مثل یکی از اون مدل های مذکر مجله “پوشش زنان” میمونه. با اون موهاش که مثل هِلمت برگر آرایش کرده. مسئله اینجاس که اِما خیال میکنه طرف خیلی ماله! “

“اونوقت شوهرش به چیزی شک نمیکنه؟”

“اونکه از مرحله پرته. اون یه پزشکیار معمولیه که جدیدا با یه رقاص ریختن روهم. ساعت ده شب آماده خوابیدن میشه، اونوقت اِما تازه کفش های رقصشو میکنه پاش. خب دیگه، بعد میبینمت. “

و بار دیگر کوگلمس داخل جعبه شد و در چشم همزدنی به یونویل رفت. ” چطوری کیک فنجونی من! “

اِما آه کشان گفت: “آه کوگلمس. من با این چکار کنم؟ دیشب موقع شام، این کوه شخصیت موقع سِرو دِسر خوابش برد! من دارم درباره رستوران ماکسیمز و باله صحبت میکنم که صدای خرناس این آقا گوشمو با آچار شروع کرد به سوراخ کردن. “

“ناراحت نباش عزیزم. من پیشتم. “

کوگلمس با خود اندیشید که: اِما دیگه مال من شد. درحالیکه بینی اش را بین موهای اِما گم می کرد، بوی عطر فرانسوی او را بالا می کشید. به قدر کافی زجر کشیده ام. به اندازه کافی پول توی حلق این روانکاو ها ریخته ام. تا جاییکه در توان داشتم گشته ام. اِما جوان و دلربا است. اینجا من چند صفحه پس از لئون و کمی قبل از رادولف هستم و اگر در فصل های درست کتاب حاضر بشوم، به راحتی می توانم بزنم به هدف.

مطمئنا، اِما هم به اندازه کوگلمس شادمان بود. او هم تشنه هیجان بوده است، و قصه های کوگلمس از شب های برادوی، از اتومبیل های پرسرعت و هالیوود و ستاره های تلویزیون، زن جوان و زیبای فرانسوی را شیفته کرده بود.

عصر همان روز، هنگامیکه آن ها قدم زنان کلیسای آبه بُغنیسیِن را پشت سر می گذاشتند، اِما ملتمسانه از کوگلمس خواست دوباره درباره ی اُ.جی.سیمون صحبت کند.

“والّا چی بگم! مرد بزرگیه. همه رکوردهای سرعت دست اونه.بقیه نمیتونن حتی به خاک پاش هم برسن. “

اِما مشتاقانه گفت: “جایزه های آکادمی چطور؟ من که حاضرم هرچی دارم بدم تا فقط یه بار برنده جایزه شون بشم. “

“اول باشد نامزد کسب جایزه بشی. “

“می دونم، گفته بودی. اما من متقاعد شده ام که می تونم بازی کنم. البته، میخوام یکی دوتا کلاس بازیگری هم برم. شاید با استراسبرگ، اگه یه آژانس خوب بتونم پیدا کنم. “

“بذار ببینم. با پرسکی دراین باره صحبت میکنم. “

همان شب، کوگلمس صحیح و سالم به واحد پرسکی بازگشت. او بحث آوردن اِما به نیویورک را پیش کشید.

پرسکی گفت: “اجازه بده درموردش فکر کنم. شاید بتونم ترتیب کارها رو بدم. چیزهای عجیب غریب تر هم تا حالا پیش آمده. ” البته هیچ یک از آن دو حتی یکی از این موارد را هم نتوانستند به خاطر آورند.

ازآنجاییکه کوگلمس دیر به خانه بازگشت، دافنی پاچه اش را گرفت: ” چند وقته کدوم گوری می ری تو؟ نکنه جایی تشک و لحاف پهن کرده ای؟”

کوگلمس با درماندگی گفت: ” آره، درسته، همین کار رو کردم. با لئوناردو پاپکین بودم. داشتم درباره زراعت سوسیالیستی توی لهستان بحث می کردیم. پاپکین رو میشناسی که آدم وسواسیه. “

دافنی گفت: “خیلی خب. جدیدا مشکوک می زنی! سرد شدی! فقط تولد پدرم رو روز دوشنبه فراموش نکن. “

کوگلمس در حالی که راه حمام را پیش کشیده بود گفت: “باشه، حتما. “

“همه فامیل هام هم میان. میتونیم دو قلوها و پسر عمو هَمیش رو هم ببینیم. باید با اون مؤدب تر رفتار کنی. از تو خوشش میاد. “

کوگلمس درحالیکه در حمام را می بست تا صدای زنش را خفه کند گفت: ” آها، درسته. دو قلوها! ” به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید. به خودش گفت که تا چند ساعت دیگر دوباره به یونویل باز میگردد و اگر همه چیز مهیا بود معشوقه اش، اِما را به نیویورک می آورد.

ساعت سه و پانزده دقیقه روز بعد،  پرسکی از نو بساط جادو جنبلش را راه انداخت. کوگلمس لبخند زنان و مشتاق، مقابل اِما ظاهر شد. آن دو چند ساعتی را با هم در یونویل به همراه بینت گذرانده بودند و دوباره سوار بر کالسکه مادام بواری شده بودند. مطابق دستورات پرسکی آنها یکدیگر را تنگ در آغوش گرفتند، چشمانشان را بستند و تا ده شمردند. وقتی چشمانشان را باز کردند، کالسکه مقابل در کناری هتل پلازا متوقف می شد. درست جاییکه در همان روز کوگلمس از مغازه ای یک دست کت و شلوار خریده بود.

اِما درحالیکه سرخوشانه دور و بر اتاق می چرخید و شهر را از پشت پنجره بالا و پایین می کرد، گفت: ” وای من عاشق این جا هستم! آرزوم به حقیقت پیوست. اسباب بازی فروشی اِف.آ.اُ شوارتز هم همینجاست. پارک مرکزی هم. هتل شِری کدومشونه؟ آها ـــ اونجاست. دیدمش. “

بسته های فروشگاه های هالستون و سنت لارنت روی تخت بود. اِما یکی از بسته ها را گشود و یک شلوار مخملی سیاه رنگ را جلوی اندام زیبایش نگه داشت.

کوگلمس گفت: ” این لباس راحتی کار تولیدیه رالف لارت هستش. توی این لباس خیلی خوشگل میشی. یالا، قتد عسلم. بیا  یه بوس بده به من. “

اِما در همان حال که روبه روی آینه ایستاده بود، فریاد کنان گفت: ” تاحالا اینقدر خوشحال نبوده ام. بیا بریم یه چرخی توی شهر بزنیم. می خوام گروه کُر و گوگنهِم و جک نیکلسون که همیشه درموردش حرف میزنی رو ببینم. الآن فیلمی روی پرده سینما داره؟”

یکی از اساتید دانشگاه استنفورد گفت: ” دیگه گیج شده ام. اول اون غریبه به نام کوگلمس، حالا هم که اِما از کتاب غیبش زده. خب، فکر می کنم عنوان “کلاسیک” واقعا برازنده این رمان باشه. میتونی این رو هزار بار بخونی و همیشه هم چیزای تازه داخلش پیدا کنی. “

آن دو مرغ عشق آخر هفته خوش و خرمی را پشت سر گذاشتند. کوگلمس به دافنی گفته بود که برای شرکت در یک سمپوزیوم به بوستون می رود و دوشنبه باز خواهد گشت. او و اِما در حالیکه از هر لحظه به نحو احسن سود می جستند، به سینما رفتند، در محله چینی ها شام خوردند، دو ساعت تمام وقتشان را در دیسکو گذراندند، و در رخت خواب  از تلوزیون فیلم تماشا کردند. روز یکشنبه تا لنگ ظهر خوابیدند، از سوهو دیدن کردند، برای دیدن افراد مشهور به رستوران الیانز رفتند. شب در اتاقشان خاویار و شامپاین خوردند و تا سپیده دم صحبت کردند. صبح، در تاکسی که گرفته بودند تا پیش پرسکی بروند، کوگلمس با خود اندیشید: کار احمقانه ای بود ولی ارزششو داشت. نمیتونم مدام بیارمش اینجا، ولی گه گاه واسه تنوع خوبه.

در خانه پرسکی، اِما وارد جعبه شد و بسته های لباس های جدیدش را جاسازی کرد و کوگلمس را با حالتی مهرجویانه بوسید. ” قرار بعدی خونه ی من. ” این را گفت و چشمکی زد. پرسکی سه بار روی جعبه ضربه زد. اما هیچ اتفاقی نیافتاد.

پرسکی سرش را خاراند. “هوم. “

دوباره ضربه زد؛ آب از آب هم تکان نخورد. زیر لبی گفت: “اینجا یه چیزی درست کار نمیکنه. “

کوگلمس ناله کنان گفت: “پرسکی، سر به سرم نذار! مگه میشه کار نکنه؟”

“آرام باش، آرام. اِما، هنوز توی جعبه هستی؟”

“آره! “

پرسکی دوباره ضربه زد ـ این مرتبه محکمتر.

“پرسکی، هنوز اینجام! “

” می دونم عزیزم. محکم بشین. “

کوگلمس درگوشی گفت: ” پرسکی،باید اِما رو برگردونیم. من زن و بچه دارم، سه ساعت دیگه هم باید سر کلاس باشم.توی این شرایط هم به غیر از یه رابطه کنترل شده آمادگی چیز دیگه ای ندارم. “

پرسکی غرولند کنان گفت: ” نمیتونم بفهمم چشه! این فقط یه حقه کوچولوی قابل اعتماده! “

امّا هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. “یه کم طول میکشه. باید بازش کنم تا ببینم مشکل از کجاست. بعد باهاتون تماس می گیرم. “

کوگلمس برای اِما تاکسی گرفت و او را راهی هتل پلازا کرد. کوگلمس هرطور بود به موقع سر کلاس حاضر شد. کل روز پای تلفن بود و پرسکی و معشوقه اش را تلفن باران کرد.

جادوگر به او گفت چند روزی طول می کشد تا بفهمد مشکل از کجا آب می خورد.

همان شب دافنی از کوگلمس پرسید: “سمپوزیوم چطور بود؟”

کوگلمس درحالیکه سیگاری روشن می کرد گفت: “خوب بود. “

“چه ات شده، مثل سگ عصبانی هستی؟”

“من؟ ها! مسخره ست. من مثل یه شب تابستونی آرومم. فقط میخوام برم یکم قدم بزنم. ” از در بیرون رفت . یک تاکسی گرفت و راهی هتل شد.

اِما گفت: ” اصلا خوب نیست، چارلز دل تنگم میشه. “

“عزیزم تحمل داشته باش. ” کوگلمس مثل گچ دیوار سفید شده بود و خیس عرق. اِما را بوسید، به سمت آسانسور دوید و در لابی هتل از پشت تلفن بر سر پرسکی فریاد کشید. کمی پیش از نیمه شب هم به خانه بازگشت.

“اینطور که پاپکین میگه از ۱۹۷۱ تا به حال قیمت ها توی کراکو اینقدر ثابت نبوده اند. ” کوگلمس این را به دافنی گفت و با لبخند بی حالی که بر روی لبانش نقش بسته بود روی تخت خواب آمد.

تمام هقته به همان منوال گذشت. جمعه شب، کوگلمس به دافنی گفت که سمپوزیوم دیگری در سیراکوز قرار است برپا شود و او باید خود را به آنجا برساند. او با عجله خودش را به هتل رساند. ولی دومین آخر هفته هیچ شباهتی به اولی نداشت. اِما به کوگلمس گفت: ” یا منو برگردون توی رمان، یا منو بگیر!!! ضمنا میخوام برم یه کاری پیدا کنم یا اینکه برم کلاسی چیزی. به خاطر اینکه کل روز تلویزیون تماشا کردن حوصلمو سر میبره. “

“باشه، اتفاقا به پولش هم نیاز داریم. تو هم که دو قدِ هیکلت از سرویس پذیرایی اتاق داری استفاده می کنی. “

“دیروز توی پارک مرکزی یکی از تهیه کننده های بازنشسته برادوی رو دیدم و گفت که ممکنه واسه یه پروژه ای که داره انجامش میده من به کارش بیام. “

” اون دلقک دیگه کیه؟”

“اون  دلقک نیست! آدم حساس و مهربون و بانمکیه. اسمش هم جِف یا همچین چیزیه، نامزد جایزه تونی هم هست. “

بعد از ظهر همان روز، کوگلمس مست و لایعقل به خانه پرسکی رفت.

پرسکی به او گفت: ” آروم باش، سکته میکنی ها؟!”

“آروم باش! هیچ می فهمی چی میگی؟! من یه شخصیت تخیلی رو توی هتل قایم کرده ام و فکر می کنم زنم یه جاسوس فرستاده دنبالم، اونوقت این یارو میگه آروم باش! “

“باشه، باشه. میدونم که مشکل بزرگیه. ” پرسکی زیر جعبه خزید و با یک آچار بزرگ شروع کرد چیزی را کوبیدن.

کوگلمس ادامه داد: ” شده ام مثل یه حیوون وحشی. دزدکی توی شهر می چرخم. من و اِما هم که دیگه حوصله همدیگه رو هم نداریم. لازم به گفتن نیست که حساب هتل داره میشه مثل بودجه وزارت دفاع. “

“خب من چکار کنم؟ دنیای جادو همینه دیگه. پر از ظرافته. “

“ظرافت؟! ارواح عمت. مرتب دارم شراب دام پرینتون و خاویار میریزم توی حلق این موش کوچولو. به علاوه لباس هایی که می خره، به اضافه خرج ثبت نامش در خانه تئاتر و حالا دیگه عکس های حرفه ای نیاز داره. همه این ها یه طرف، فیویش کاپکیند که ادبیات تطبیقی درس میده و همیشه هم به من حسودیش میشه تازگیا فهمیده که من گه گاه به عنوان یکی از شخصیت های رمان مادام بواری توی کتاب پیدام میشه. تهدیدم کرده که میره به دافنی میگه. با چشمهای خودم دارم میبینم که زندگیم خراب میشه و به خاطر رابطه نامشروع با مادام بواری و پول مهریه هم باید برم آب خنک بخورم. “

“امروز اومدی اینجا چی بشنوی؟ شب و روز دارم روش کار می کنم دیگه. برای مشکلات شخصیت هم من هیچ طوری نمی تونم بهت کمک کنم. من جادوگرم نه روانشناس. “

بعد از ظهر روز یکشنبه، اِما در حمام را به روی خودش قفل کرده بود و حاضر نبود به التماس های کوگلمس جواب بدهد. کوگلمس از پنجره پیست اسکی وولمن در پارک مرکزی را تماشا می کرد و به خودکشی فکر می کرد. با خود اندیشید که چقدر بد است ارتفاع چندانی ندارد، مگر نه همین الآن کار را تمام می کرد. شاید اگر بی خیال می شدم و می رفتم اروپا و زندگی ام را از نو شروع می کردم … شاید می توانستم مثل آن دخترک ها روزنامه اینترنشنال هِرالدتریبون بفروشم.

تلفن زنگ زد. کوگلمس گوشی را بی اختیار برداشت و به طرف گوشش برد.

پرسکی گفت: “بیارش اینجا. فکر کنم مشکلش رو حل کردم. “

قلب کوگلمس از جا کنده شد و گفت: “راست میگی؟ درستش کردی؟”

“یه مشکل در ارتباطش بود. برو حال کن! “

“پرسکی تو یه نابغه ای! یه دقیقه دیگه اونجاییم. کمتر از یه دقیقه. “

دوباره آن دو مرغ عشق با عجله خود را به واحد پرسکی رساندند و دوباره اِما بواری به داخل جعبه رفت؛ به همراه بسته هایش. این بار از بوسه خبری نبود. پرسکی درها را بست.نفس عمیقی کشید. سه بار روی کمد ضربه زد. صدای گرومب اطمینان بخشی آمد و زمانیکه پرسکی داخل کمد را نگاه کرد، دید خالی است. مادام بواری به رمان برگشته بودو کوگلمس نفس راحتی کشید و دست جادوگر را محکم فشرد و گفت: ” دیگه تموم شد. این برام درس عبرتی شد. قسم می خورم که دیگه به دافنی خیانت نمی کنم. ” از دوباره دست پرسکی را محکم فشرد و به خاطر سپرد که برای او کرواتی به عنوان هدیه ارسال کند.

سه هفته بعد، در پایان یک بعد از ظهر دل انگیز بهاری، پرسکی به شنیدن زنگ در را باز کرد. کوگلمس بود که با چهره ای مظلومانه مقابلش استاده بود.

“خیلی خب کوگلمس. اینبار کجا؟”

“فقط همین یه بار. هوا خیلی بهاریه و عمر رفته هم که دیگه بر نمیگرده و… گوش کن، شکایت پورتنوی را خونده ای؟ دِ مانکی را یادت هست؟”

“چون خرج و مخارج زندگی رفته بالا، میشه ۲۵ دلار. امّا این دفعه به خاطر مصیبت هایی که من باعثش شدم، مجانی کارتو راه می اندازم. ولی فقط همین مرتبه. ” و کوگلمس وارد جعبه شد.

کوگلمس درحالیکه چند تار باقی مانده روی سرش را شانه می کرد گفت: ” چه آدم خوبی هستی تو! این که درست کار میکنه، ها؟”

“امیدوارم. بعد از اون دردسرها زیاد ازش استفاده نکردم. “

کوگلمس از داخل جعبه گفت: ” پدر عشق و عاشقی بسوزه. واس خاطر این خوشگل ها ما چه کارها که نمی کنیم. “

پرسکی یه نسخه از رمان را داخل جعبه پرت کرد و سه بار روی آن ضربه زد. این دفعه، به جای صدای گرومپ، یک انفجار ضعیف و به دنبال آن چند صدای ترق تروق و رگباری از جرقه ایجاد شد. پرسکی دچار حمله قلبی شد و تن بی جانش بر روی زمین پرت شد. کمد در شعله های اتش می سوخت و نهایتا کل خانه آتش گرفت.

کوگلمس بی خبر از این فاجعه مشغول دست و پنجه نرم کردن با مشکلات خود بود. او اصلا به رمان شکایت پورتنوی یا هیچ رمان دیگری نرفته بود. او از یک کتاب آموزشی قدیمی بنام “رِمدیال اسپانیش” سر درآورده بود و از ترس جانش در ناحیه ای خشک که پر از صخره بود، داشت می دوید درحالیکه واژه ی “tener” (داشتن) ـ یک فعل بی قاعده غولتشن و پشمالوـ با پاهای پرانتزی اش دنبال او می دوید…

دیدگاه خود را ثبت کنید

شبنم
کارشناس الکترونیک-سردبیر و مدیر روابط عمومی بولتن فرهنگی هنری تبریز - کارشناس تولید محتوا***کوهنوردی ؛‌طبیعت گردی و سفر از بایدهای زندگی من هستند.