اطلاعیه

اگر رویدادی وجود دارد که می‌خواهید بقیه هم از آن با خبر شوند، اطلاعات رویداد را (عکس و توضیحات مناسب)
به ایمیل info[at]ebultan.com ارسال نمایید تا به صورت رایگان و با نام خودتان در بولتن درج گردد.

تئاتر

نگاهی بر تئاتر کرگدن

صادقانه بگویم،شهامتِ نوشتن درباره ی نمایشنامه ،آنگاه نمایشِ”کرگدن” را مرهونِ گروهِ اجرایی و “کامران قربانی” هستم. چه در غیراین شرایط شاید هیچگاه نمی توانستم به دریافتِ بسیاری از ندانسته هایم دست یابم، از این رو وامدارِ ایشانم و امیدوارم در مسیرِ پیش رو پیوسته موفّق بوده باشند.آنچه به شکلِ مشروح خواهد آمد منهای مقدّمه شامل دو بخش، نگاهِ محتوایی به متن و سپس نگاهی به اجرای آن توسط گروه است. بی شک عاری از اشکال نیست چرا که بر کاغذ آمده است!

مقدمه
هفتادو پنج سال پیش از پیِ آموزه هایِ سیاسیِ تمامیت خواهانه 1،برخواسته از ایدئولوژیِ مکاتبِ آرمانگرایانه قرن نوزده-“چمبرلن” و دیگران-“آدولف هیتلر” فتیله ای را آتش زد که نه تنها کلِ اروپا بلکه جهان را به آتش کشید.آتشی برگرفته از جهان بینیِ خودمحورِناسیونال سوسیالیست2.ایدئولوژی که برتریِ نژادیِ آریایی3 را محورِتمامِ اعمالِ خود نمود وازاین رو هر قصاوتی را توجیه کرد!جریانی که با فریبِ توده،وعده ی عدالت در توزیعِ سرمایه و رفاهِ عمومیِ کارگران و… آنها را به کامِ جهنّمی فرستاد که از قبلِ آن میلیون ها کشته ،آواره وبی پناه شدند.نظامی که کوشید تمایزِانسان ها را نادیده بگیرد و باعنوانی اغواگر-برتری نژادی- آنها را به “وحدت4″ی فراخواند که خواسته ی ذهنِ معیوبِ تنی چند بود!آنها که با تقدیسِ خاک*و تهییجِ افکارِعمومی، خونِ منجمد در بیرقِ خویش را به جریان انداختند و قسمتِ اعظمِ جهان را به آن آغشتند.صلیبِ شکسته ای در ادوارِ مختلف-از سه هزار سال قبل از میلاد*-نشانِ خوش اقبالی،گردونه ی خورشیدِ تابناک و حیات بود،چنان رنگ باخت که امروزدر منظرِهر انسانِ اندیشه ورزی یادآورِدردناکِ یک جنایتِ هولناکِ بشری ست.درورطه ی قهقرایی چنین، آن هنگام که “اوژن یونسکو” سی سال داشت، جهان در برابرِ دیدگانِ او وارونه می شد.هنگامی که پنجره را می گشود،زمانی که پیچِ رادیو را بازمی کرد،بیرون وقتی قدم زنان پیاده رو راگزمی کرد شاهدِ چهره ها و صدا های نامانوس و غریب بود. گویی هیچگاه ایشان را نمی شناخته است. دوستان و همشهریانش، هموطنان و مردم کشورهای همسایه ناباورانه به “کرگدن” هایی هر چند بظاهر بی آزار اما خشن و پوست کلفت بدل می شدند. او اینها را به چشم خود می دید. آن طرف صدایِ بزرگ کرگدنی از بلند گو ها به گوش می رسید که اتفّاقاً بیشتر از رادیو عربده می کشید. چرا که چهره ای ناخوشایند داشت. و او هیچ پناهگاهی نداشت جز نوشتن و تهی شدن از رنجِ تنهایی! دوستانی! که از زبانی دیگر سخن می گفتند،زبانی که سخت و خشن بود و فهمِ آن برای “یونسکو”همانندِ کشیده شدن پنجه های گربه ای روی ورقه ای فلزی دل او را ریش می کرد و نامفهوم می نمود.حنجره ی او توانِ فریاد کردن و همنوایی با آنها را نداشت جز در نعره ای که در نوشتن فریاد می کرد. پانزده سال طول کشید نعره های او روی کاغذ بیاید.1960 “کرگدن” نوشته شد و او این بار فریادهای در گلو خفته اش را در صحنه هوار میزد.
برای خنده های هولناک!
در تحلیلِ یک اثر،پرداختن به شرایطِ زیسته ی خالقِ اثر اهمّیت ویژه ای دارد.از این روبدونِ شک “کرگدن”، برخواسته از شرایطِ آن روزِ جامعه ی جهانیِ درگیرِجنگ است، بدین قرار مقابله ی [کرگدن-هیتلر] نزدیکترین تقریبی است که به ذهن متبادر می شود. در سراسرِ نمایشنامه حضورِ تک تکِ شخصیّت ها به نمایندگی از جایگاه و طبقه ی اجتماعی5، همه وهمه به گونه ای چیده شده اند که تحققِ “ایدئولوژیِ کرگدنی” را تقویت می نمایند. هر یک از این شخصیّت ها با توجّه به طبقه وقشرِ اجتماعیِ خویش پدیده ی- در اینجا چون ساخته دستِ بشر است- “کرگدن” را از منظرِ خود ارزیابی و تایید مینمایند.”ژان”،”پاپیون”،”منطق – دان”،”دودار”،”بوتار”،”پیرمرد”،”بقال”،” دئیزی” و… . نکته ی در خورِ توجّه اینجاست که شخصیّت ها فارغ از میزانِ آگاهی هاشان- چه آنها که تحصیل کرده و به اصطلاح روشن فکرند و چه عوام مردم – همه در مقابلِ قدرت وفرهمندیِ6 “کرگدن” خلعِ سلاحند و خود را به تمامی در اختیارِ خواسته های او قرار می دهند و در این میان “برانژه” تنها و تنها بی هیچ پناهی، سرگردان در این تغییر دست و پا میزند. “دئیزی” آنچنان مستغرقِ قدرتِ “کرگدن”،کشش و جاذبه ی اوست که از دستانِ “برانژه” سُر می خورد. گویی آهن ربایی قوی آدم های آهنی را به خود می کشد! به زعم من “یونسکو” در خلقِ شخصیّتِ “برانژه” زندگیِ پرنوسان خود را به تصویر می کشد.انسانِ تنهایی که تنها و تنها می توانست نظاره گرِ این سقوط بوده باشد. نگاهِ ناظری که تصاویرِ ذهنی اش را دو دهه بعد به نمایشنامه ی هولناکِ “کرگدن” بدل کرد. امّا واقعیت این است که قلّتِ “برانژه” ها در مقابلِ کثرتِ ناتمامِ “کرگدن” ها کاری از پیش نبرد و نمی برد و شاید این سرنوشتِ محتومِ آدم ها در گذرِ تاریخ است که نه با نیرویی مافوقِ تصوّرِ بشری-نیرویی که منبّعِ آن مشخصّ نیست!-بلکه تنها بوسیله ی خود از میان میروند! و درست همین جاست که “یونسکو” به جد خنده را در رهایی از مصیبت ها تجویز می کند: «باید دیوانه وار بخندیم، چون ما بیچاره ها کارِ دیگری از دستمان برنماید.*»خنده هایی نه سرمستانه، خنده هایی از سراستیصال. خنده هایی هولناک.
شرح این عاشقی…
بخشِ پایانیِ این نوشته،تقلّاهای منِ تماشاگر برای فهمِ بهتر اثر از دیدگاهِ مجریان است،از این رو سعی شده است با توجّه به بضاعت ها نسبت به بررّسی جزء به جزء آن اقدام شود،بگونه ای که بخش های عمده ی موثّر در اجراء موردِ مداقّه قرار گیرد و منظرِناظر بیان شود:
بدونِ تعارفاتِ معمول و خارج از مودّت موجود، “کامران قربانی” توانسته است با گروهِ هنرجویانِ آموزشگاهِ بازیگری”یاجلو” بعلاوه ی “میر سعید مولویان” کارِ شایسته ای ارائه دهد.حتّی صِرفِ به دست گرفتنِ متن و جسارت در اجرای آن اعتماد به نفسی است که در او می توان سراغ گرفت. نکته ی مثبت و پر اهمیّتِ دیگر اراده ای است که او در پرداختن به مسئله ی از خودبیگانگی7 طرح می کند و “کرگدن” نمونه ی بسیار عالیِ بیانِ موضوع است. از این رو نگره ی او ستودنی وبه شدّت قابلِ احترام است. دیگر موضوعِ عمده که از قضا جزء وظایفِ عمده ی او در کسوتِ کارگردانی است انتخابِ بجا و شایسته ی بازیگران است. هر چند او- “کامران قربانی”- در این بخش دارای نوسانِ قابلِ توجّهی نیست اما عدمِ پرداختِ لازم به شخصیّت های هر چند کم دیالوگ به تاثیر گذاری اثر لطمه می زند گو اینکه این رسمِ مألوف متاسّفانه در بسیاری از کار ها بدین سیاق بوده وهست. در این میان گرچه بازیگران او تجربه های لازم و کافی ندارند لیکن به مددِ انتخاب های بجا توانسته اند از عهده ی شخصِ بازی برآیند.”میسو پاپیون”،”بوتار”،”پیرمرد”،”دودار”،”مادام بوف”،”زنِ خانه دار”،”منطق دان”،”دئیزی” و “ژان” از آن جمله اند.سویه ی دیگر کار کارگردانی توجّه به ضرباهنگِ کار بسته به فضا، اتمسفر و رویدادِ دراماتیک است، خوشبختانه این ویژگی هم در اجرای “کرگدن” به درستی پیاده شده است. اما عمده مسائلی زبانِ ترکی در ارتباط گیری اثر با مخاطب دچار نقصان است،چه شاید عقبه ی کارهای اجرا شده به زبانِ ترکی این چالش را که “کرگدنِ” قربانی را به چالش می کشد منهای نگاهِ ذهنی اش، عینیتِ به فعل درنیامده اوست:1) واقعیّت این است که هنوز ایجاد کرده است. متاسّفانه وجودِ نمایش واره های سطحی و آبکی با زبانِ ترکی در طول سالهای گذشته دیدگاه و سلیقه مخاطبان را به شدّت پایین آورده است. گو اینکه هر نمایشِ به زبانِ ترکی بایستی نازل و سخیف بوده باشد و تصّوردیداراز یک نمایشِ جّدیِ ترکی برای تماشاگر هنوز دور از ذهن است.2) با استناد به دو خّط از زبانِ کارگردان در بروشورِ نمایش و اذعان به دور شدنِ “کرگدن” های انباشته شده در او-از(غلطِ چاپیِ بروشور)- در طول تاریخ!، منهای یک صحنه از کّل نمایش- آن هنگام که “برانژه” و “دئیزی” پشت به تماشاگر و رو در روی آینه ایستاده اند، هیچ تصویرِ دیگری از خروج این “کرگدن” ها از جسمِ “برانژه” – کامران قربانی- دیده نمی شود! هر چند که من با ادامه ی نوشته ی او موافق نیستم!3) نگاه واقعگرایانه به نمایشنامه ی”کرگدن” حداقل برای من دور از ذهن می نماید. به واقع پرداختن به یک فضای انتزاعی از دیدی رئالیستی همان قدر سخت و سنگین و در عین حال عجیب است که غیرِ آن. دربسیاری از آثار خصوصاً بعد از پایان جنگ جهانی دوّم نزولِ جایگاهِ انسانی و سرگشتگی او دستمایه نویسندگان بوده است . احساس تهی شدن و نیافتن دلیلِ زیستن، فرو ریختن بنیادِ نهادهای اجتماعی و خانوادگی بهترین مصادیقِ دست به قلم شدنِ ایشان بوده است. اما این واژگان در نفسِ خود هیچ تصویر روشنی برای منِ خواننده یا بیننده ارائه نمی کنند، از این رو بایستی تعاریفِ عملیاتی8 از آنها ارائه شده،دیده شوند.با این وجود به زعمِ من کارگردان در پیِ همان تحلیلِ ویژه ی خود بایستی حداقل به سمتِ نشانه هایی از نظام نازیستی پیش میرفت. واقعیّت این است که نویسنده با دستمایه قرار دادنِ رنگِ پوست “کرگدن” به لباس های متحدالشکلِ نیروهای نازی اشاره می کند.موضوعی که در اجرای “کرگدن” مورد غفلت واقع شده است.4) به اعتبار همان نگاه واقعگرایانه طرّاحی صحنه نیزبدان سمت سوق می یابد،لیکن متاسفانه این بخش از کار نیز الکن و در تصویر سازی دچار نقصان است. اگر طراحی را منهای پر نمودن فضا، دارای شخصیتِ مستقلِ در خدمتِ اثر بدانیم طرّاحی برای صحنه در نمایش”کرگدن” فاقدِ معنای مضاعف و تکمیل کننده ی اثر است. از این رو در اینجا طراحی صرفاً به بیانِ فضا-آن هم نه به شکلِ کاملِ آن-اکتفا کرده است.5) تلاشِ “فرهاد حق سالمی” در یافتنِ صداهای نامآنوس،علاوه از”کرگدن” و ادغامِ آنها برای ایجادِ ریتمی در خدمتِ نمایش می توانست بهتر از این بوده باشد،چرا که گرچه این صدا ها متعلقِ به حیوانی به نام “کرگدن” است. امّا هیچگاه آوای ادغامی از یک انسان آن را همراهی نمی کند! شاید او می توانست با تلفیقِ صداهای نیمه انسانی ،حیوانی- انسانی،کرگدنی- به تجربه ای متفاوت دست می یافت و سیرِ این تبدیل را به گوشِ شنونده می رساند.6) از آنجاییکه تمامی ارکانِ یک نمایش از خطی نامریی که توسطِ کارگردان طراحی شده است پیروی می نماید،از این رو نمیتوان به کار چهره پردازی نمایش “کرگدن” ایرادی وارد ساخت. کارگردان در بیان رئالیستی اثر، هر چند در مقاطعی این روایت واقعبینانه را برهم میزند، دیدی اینگونه نیز به چهره پردازی داشته است و طراح چهره پردازی در پی اجرای مکنوناتِ کارگردانی عمل نموده است. با احتساب موارد یادشده “رضا فلاحیان” کارش را جدّی گرفته است و چهره پردازی های او خصوصاً در مورد پیرمردِ نمایش حکایت از توانمندی او در این رشته از نمایش دارد. امری که به سهو یا عمد،عموماً در بسیاری از نمایش ها یا دیده نمی شود و یا کمتر شاهد آنیم.7) یکی از چالش برانگیز ترین بخشِ کارِ گروهِ اجراییِ نمایشِ”کرگدن” اعلانِ دیواری و بروشوراست. منهایِ غلط های چاپی و ایراد های ویرایشی، رنگبندی پوستر و بروشور مسیرِ درستی را طی کرده است. امّا اگر قرار بر یکدستی کار از جزئی ترین تا کلّیترین بخش ها بوده باشد،متاسّفانه پوستر مسیری عکسِ جریانِ معمولِ نمایش را پیش گرفته است!اساساً در میانِ جماعتِ “کرگدن” شده، این تنها “برانژه” است که مقاومت می کند و هیچگاه “کرگدن” نمی شود! جالب اینجاست که پوستر، تصویرِ کُلاژ شده ای از “میر سعید مولویان” بازیگرِ نقشِ “برانژه”است!8) پیش تر هنگامی که در حوزه ی کارِ کارگردانی،موضوعِ انتخابِ بازیگران طرح شد به بخشی از این مقوله اشاره رفت، لیکن در بندِ حاضر به جزئیاتِ بیشتری اشاره می رود: اساساً توقّع از بازیگرانِ جدید- معرفی شده دراین نمایش- نمی تواند بیش از اندازه بوده باشد از این رو ایشان در ارائه ی نقش های خواسته شده- منهای انتخابِ بجا- به حداقل ها اکتفا کرده اند. با این وجود و باز منهای هوشمندیِ انتخاب، شخصیّتِ “بوتار” کارمندی که نماینده ی دو آتشه ی حزب است و جوش و خروش ناشی از نگاهِ دُگمِ چنین افرادی؛ مسیو”پاپیون” رئیسِ اداره به خاطرِ فیزیکِ مشخّص و خونسردیِ ذاتیِ او؛ “مادام بوف” باز به دلیلِ فیزیکِ پذیرفته شده ی زنِ بقال و سپس ارائه ی باورپذیری از موقعیّت- هنگامی که کرگدنی-همسرش- او را دنبال کرده است؛”دودار”به خاطرِ صدای مناسب در پذیرشِ یک حقوق دان،منهای خنده های متعلقِ به خودِ او؛”ژان”خصوصاً به خاطرِ ارائه ی بخشِ اوّلِ پرده ی سوّم، هنگامی که روندِ تغییر و تبدیل در او آغاز می شود؛”پیرمرد” و “منطق دان” باز به خاطرِ فیزیک لازم در ارائه ی نقش هاشان، منهای عدم توفیق در توجّه به حرکت های آرام و با اطمینانِ پیرمردان-البته در موردِ هردوی آنها-؛”دئیزی” به خاطرِ انرژی حداکثری در مقابله با نمایشی چنین و نهایتا “زن خانه دار” در هماهنگی پرده ی نخست،دارای فراز و فرود هایی در ارائه ی نقش هاشان بوده اند.اما در مورد”برانژه”بنظرم اگر به نگاهی اجمالی بسنده شود دور از انصاف است ،حقیقتاً هم من مشخصاً بر روی بازیگری او تمرکز نکرده ام! بهر حال منهای توانمندی های میرسعید مولویان در بازیگری، اختصاصاً پرداختن به چگونگی ارائه ی نقشِ”برانژه” زمانِ دیگری طلب می کند.
نهایتاً آنچه آمد،وظیفه ای کوچک در مقابلِ سهمِ بزرگِ نمایشگرانِ این نمایش است. آنان که عاشقانه به تئاتر دلبسته اند وزندگی شان را به پایِ “او” ریخته اند.
.
با احترام-مناجاتی پنجم اسفند 1392

پاسخ دهید

آیاز آذری
خواننده کلاسیک، مدیراجرایی، علاقه‌مند کسب‌وکارهای نو و موسس ebilit.com و ebultan.com