
صد سال پیش در چنین روزی (۲۵ آبان) بزرگ مردی بهنام ستّارخان قرهداغی ملقّب به سردار ملّی بعد از ۴ سال مقاومت در برابر بیماری در نهایت غربت و تنهایی در دیار غریب دار فانی را وداع گفت. آرامگاه این مرد بزرگ در بقعۀ عبدالعظیم حسنی در شهر ری است.
ستّارخان:
من هیچ وقت گریه نمیکردم، چون اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد، ایران، زمین میخورد. امّا در مشروطه دو بار آنهم دریک روز اشک ریختم! حدود نه ماه بود تحت فشار بودیم، بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه آمدم بیرون، چشمم به یک زن افتاد با یک بچّه در بغلش. دیدم که بچّه از بغل مادرش آمد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوتۀ علف. علف را از ریشه درآورد و از شدّت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن. باخودم گفتم الان مادر آن بچّه به من فحش میدهد و میگوید لعنت به ستّارخان که ما را به این روز انداخته! امّا مادر کودک آمد طرفش و بچّهاش را بغل کرد و گفت: «عیبی ندارد فرزندم … خاک میخوریم امّا خاک نمیدهیم !» آنجا بود که اشکم سرازیر شد !
.
«دشمنان ما تنها زمانی میتوانند بر ما پیروز شوند که خود ما دشمن همدیگر شویم» (ستّارخان)
.
یاشاسین آذربایجانِ جان … پاینده باد ایران !
ستّارخان:
من هیچ وقت گریه نمیکردم، چون اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد، ایران، زمین میخورد. امّا در مشروطه دو بار آنهم دریک روز اشک ریختم! حدود نه ماه بود تحت فشار بودیم، بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه آمدم بیرون، چشمم به یک زن افتاد با یک بچّه در بغلش. دیدم که بچّه از بغل مادرش آمد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوتۀ علف. علف را از ریشه درآورد و از شدّت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن. باخودم گفتم الان مادر آن بچّه به من فحش میدهد و میگوید لعنت به ستّارخان که ما را به این روز انداخته! امّا مادر کودک آمد طرفش و بچّهاش را بغل کرد و گفت: «عیبی ندارد فرزندم … خاک میخوریم امّا خاک نمیدهیم !» آنجا بود که اشکم سرازیر شد !
.
«دشمنان ما تنها زمانی میتوانند بر ما پیروز شوند که خود ما دشمن همدیگر شویم» (ستّارخان)
.
یاشاسین آذربایجانِ جان … پاینده باد ایران !



