یادداشتی به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی
«کتابخانهها، گورهای دسته جمعی»
شاید مرحوم «حسین منزوی» وقتی در یکی از غزلهایش پرسید:«نام من عشق است، آیا میشناسیدم؟»، آینده را دیده بود. آیندهای را که نه تنها خودش، بلکه عشقش به عشق هم فراموش شد.
راستش گاهی فکر میکنم، نه تنها «شهریار»، نه تنها «نیما» و «سهراب» یا «حسین منزوی»، بلکه «حافظ» و «صائب» و «مولانا» هم، در قرن معاصر به خاک سپرده شدند.
نخواندهایم؛ ولی از این و آن شنیدهایم یک دقیقه یا حتی یک ثانیه، چقدر برای اهالی اندیشه در قدیم، اهمیت داشته است. حال اگر همان اندیشمند بیاید همهی عمرش را صرف نوشتن یک کتاب کند، باید نتیجه بگیریم هر کتاب، حاصل یک زندگی اندیشمندانه است. یک زندگی که قابل مطالعه و استفادهی همگان است.
وقتی وارد کتابخانهی عمومی میشوی، میبینی از کتابخانهی عمومی، چیزی به جز گورستان عمومی نمانده است. باید به خودمان ببالیم که تا سالها پیش، حتی مرگ نتوانسته بود فرهیختگان و اندیشمندان را به باد فراموشی بدهد ولی ما، توانستیم با میلیمتری خاک روی یک دیوان؛ حافظها را از حافظهها پاک کنیم.
وقتی سر مزاری حاضر میشویم، آه و ناله راه میاندازیم که چرا گوشت و پوست و استخوان فلان کس، از این دنیا رفت. بعد خودمان با دستهای خودمان، قبر اندیشههایش را میکنیم و سپس فاتحهای برای افول یک فرهنگ چند هزار ساله میخوانیم.
وارد کتابخانه که میشوی، یک لحظه تصویر میکنی
«گابریل گارسیا مارکز»، «صد سال تنهایی»اش را در کتابخانههای ما نوشته است. اینجا که با دیدن جلد خاکخوردهی کتابها، تصویر واضحی از تنهایی به ذهن یک انسان تداعی میشود.
ممکن است مسئولان با آمارشان که همیشه نسبت به سال قبل بهتر است، ثابت کنند که کتابخوانی یا اوضاع امانت کتاب نسبت به سال قبل، خیلی بهتر است. کلی پیشرفت کردهایم. ولی ما که باور نمیکنیم. میکنیم؟ مگر به تازگی کدام دسته از دانشآموزان یا دانشجویانی را دیدهاید که سوار اتوبوس جبر نشوند و همسو با باد اختیار، به دیدار کتاب بیایند.
وقتی میگویم کتابها تنها ماندهاند، شاهدم کتاب ترجمهشدهای است که به یقین اگر زبان داشت، هزاران لعنت به مترجم میفرستاد که چرا با پوشاندن جامهی فارسی، او را به خلوت فرهنگ ایرانی کشانده است. و یا شاهدم، «دیوان شهریار» است که ترجمه شده و الآن آنور آب، برو بیایی برای خودش دارد.
اگر یک فرد غیر ایرانی به صفحات چهرههای ما در اینستاگرام نیمنگاهی بیندازد، این دریافت را میکند که اینها که هر هفته یکبار سر مزار فلان شاعر و فلان ادیب حاضر میشوند و عکس سلفی میگیرند، چقدر به فکر تاریخ و فرهنگ خود هستند. ای دل غافل که همان چهره، ماهیانه صدها هزارتومان پول میدهد تا کارگرها بیایند و کتابخانهاش را غبارروبی کنند.
ایام ما پر شده است از روزهای خوب و خاص که وزنی چند هزار ساله به تقویم میافزایند. و اینها چه بهانههای خوبی شدهاند برای پست گذاشتن، برای ریا، برای…
هفتهی کتاب هم با اینکه اسم بزرگی دارد، ولی به راحتی و به زودی از دروازهی تاریخ رد میشود و میرود.
امسال در این روزها که طبق عادت هرساله، کتاب موضوع برنامهها و سایتها و… شده، بیاییم کار خیلی خاصتری بکنیم. مثلاً یک کتاب بخریم و آن را بخوانیم.
/بهنام عبداللهی/



