به قلم: نادر ساعیور
بالاخره حادثهای که سال ها من و برخی از دوستان منتظرش بودیم اتفاق افتاد. امروز به دیدن نمایش «کرگدن» به زبان مادریم رفتم. نمی خواهم در مورد نمایش حرف بزنم که احتمالا در جلسه نقد و بررسی آن برای صفحه فرهنگی روزنامه سرخاب حضور داشته و نظراتم را خواهم گفت. میخواهم از یک حس ناشناخته با شما سخن بگویم. بیست و دو سال است بر روی صحنههای این شهر نمایش دیدهام و این اولینبار است که چنین حسی به من دست داده! تئاترشهر و حتی صندلیهای سالن و دیوارها را هم، انگار برای اولین بار بود که میدیدم. نوعی احساس هویت و اعتماد به نفس عجیبی پیدا کرده بودم. انگار میخواستم به همه نشان دهم که این منم … این زبان من است … زبانی که فکر میکردید فقط به درد نمایش های کمیک و فارس میخورد و با آن نمیتوان یک متن دراماتیک از تاریخ نمایش را به روی صحنه برد. دیدید که میشود؟ و چه خوب هم میشود!! در تمام نمایش هایی که تاکنون روی صحنه تئاتر شهرم دیدهام؛ نوعی حس حقارت، حسِ شهروند درجه دو در برابر زبان فارسی نمایشها به من دست میداد که ناخودآگاه فاصله غریبی بین آنچه روی صحنه بود و حس درونی من ایجاد میکرد. بی تعارف … حس میکردم عدهای مهمان از تهران برای اجرای نمایش به تبریز آمدهاند. با این که بازیگران نمایش، دوستان نزدیک خودم بودند. اعتراف میکنم، هیچوقت نتوانستم بر این حس غریب بودگی غلبه کنم. امروز برای اولینبار این حس انزوا را نداشتم و این را مدیون نمایش «کرگدن» به زبان مادریم میباشم. و افسوس … فکر میکنم که چه همذات پنداریها و احساسات زیبائی در نمایشهای قوی و خوبی که تا به حال در شهرم روی صحنه رفته، فقط به خاطر استفاده از زبان دومِ بازیگران و مخاطبان از بین رفته.
فقط یک لحظه تجسم کنید نمایشهای «چشماندازی از پل»؛ «پدر»؛ «میخواهم اسب باشم» و یا همین «سعادت لرزان مردان تیره روز» به زبان ترکی و با ترجمه امروزی و ادبیات روزمرهی خودمان روبرو میشدیم. واقعا چه محشری میشد … حالا جدا از این که چه آبی به پای این نهال نورسته ریخته میشد. (رسیدن به زبان دراماتیکِ ترکی!)
چلیس هم به زبان ترکی اجرا شده بود. اما نمیدانم چرا این حس در نمایش چلیس برای من اتفاق نیفتاد. شاید به خاطر فضای طنز چلیس بود که فضای کارهای هاشم چاووشی و بابک نهرین را تداعی میکرد. فکر میکنم در نمایش کرگدن، اتفاق در تابلوی آخر با بازی به یاد ماندنی سعید مولویان، میافتد …



