بولتن را دنبال کنید !

Smiley face    Smiley face    Smiley face

آخرین نظرات

اطلاعیه

اگر رویدادی وجود دارد که می‌خواهید بقیه هم از آن با خبر شوند، اطلاعات رویداد را (عکس و توضیحات مناسب)
به ایمیل info[at]ebultan.com ارسال نمایید تا به صورت رایگان و با نام خودتان در بولتن درج گردد.

انتخاب سردبیرسینمایادداشت

یادداشتی بر فیلم سد معبر به قلم احسان فرتاش

یادداشتی بر فیلم سد معبر به قلم احسان فرتاش

یادداشتی بر فیلم سد معبر به قلم احسان فرتاش – بولدِ سینمای ایران، بخصوص این اواخر روی “دارا و ندار” متمرکز بوده است. حالا شاید لفظ این اواخر هم صحیح نباشد چون سینمای ایران از همان ابتدا با “دختر لر” و “گنج قارون” دارا و ندار بود؛ منتها اینکه چرا ابد و یک روز و سد معبر نظر خیلی از منتقدان و مخاطبان سینما را جلب کرد این بود که اولا فیلمنامه سعید روستایی فقط “ندار” بود و این یعنی در بطن یک ماجرای فیلمسازی غلط فلسفه ای باز شده بود که برای خیلی از ماها جذابیت داشت و دوم اینکه…. شاید فهمیدن دومی خیلی ساده نباشد و خودم تا به امروز چیز زیادی در موردش نفهمیده ام. ولی راستش مشکل سینمای ما از آنجا شروع می شود که تکنیک به جای آنکه توسط کارگردان آفریده شود، به دست بازیگر بداهه می شود و این یعنی عملا کارگردان دنبال سوژه یا فردی است که برایش بداهه بسازد. بنابراین وجود فیلمنامه نویس مابین این دو که وصل کننده و یا حتی تعیین کننده است، از اعتبار می افتد.

یک روز بالاخره باید قبول کنیم که داستان نویسی ورای فیلمنامه است و احتمالا بزاز و بقال و بنا و بیزینس من روزی داستان نویس موفقی شوند؛ چون نوع دید ما به روایت و مضمون و کاربردهای ادبی همه اش وابسته به یک چیز است و آن نوع آفرینش است که همین برای مخاطب عادی کمال اهمیت را دارد و هر بزازی به همان میزانِ کشیدن پارچه، سخن را بکِشد می شود داستان خوب! فیلمنامه ولی چرخکاری لازم دارد؛ یک نوع خیاطی است. کالبدی که بعد از آماده شدن، روح می خواهد و اگر دمیدنش را کار کارگردان بدانیم، حتما بازیگر معمولی از عهده مابقی کار بر می آید.

دور زدن های ادبی در سد معبر بوضوح دیده می شود و اتفاقا برخلاف ابد و یک روز تمیز از کار در نیامده است. کاراکترها ندارِ معمولی اند، ندارِ بدون برچسب. مثل محسن (نوید محمدزاده) و مرتضی (پیمان معادی) در ابد و یک روز حاشیه و سر و صدا ندارند. همین فرصت فکر کردن را برای مخاطب فراهم می کند و این چیزی است که به گمانم نه کارگردان و نه فیلمنامه نویس به دنبال آن بوده اند. صحنه‌ ها تکراری و اغراق آمیز، دیالوگ ها شعار زده و تدوین فیلم بسیار آزاردهنده است. چهره های خوب مثل باران کوثری و محسن کیایی دیالوگ و اجرا ندارند و ظاهرا تنها وظیفه شان بودن در فیلم بوده است. اما در عوض کلیت فیلم روی دوش حامد بهداد (قاسم) است که نقش کارمند شهرداری را دارد و وظیفه اش مقابله با دستفروشانی است که موجب سد معبر شده اند. از طرف دیگر، اخیرا به همسر قاسم ارث قابل توجهی رسیده و قاسم قصد دارد با آن یک ماشین سنگین بخرد. ارثیه همسر و پولی که در اواخر فیلم به طور اتفاقی به دستش می­رسد هیچ کدام در روند ماجرا تاثیرگذار نیست و این همان جبری است که توسط نویسنده اعمال شده و فیلم را یک تمام ندارِ واقعی کرده است. همه به خاک سیاه می نشینند؛ آنکه بی خدا بوده تصادف می کند، با خدا بیوه می شود و خود قاسم که تکلیفش با خودش مشخص نیست، رها باقی می ماند. شاید تنها نقطه قوت فیلم در این خلاصه شود که نه ریشه یابی می کند و نه به دنبال مقصر است که البته همین تحلیل هم سلیقه ای بوده و زیاد نمی شود رویش حساب باز کرد. یک جایی از فیلم قاسم به شوهر خواهرش می گوید: “مثل ماست شلی علیرضا”. همین را برای کل فیلم می شود تعمیم داد.
متن یادداشت از احسان فرتاش

نشر از بولتن فرهنگی هنری تبریز

دیدگاه خود را ثبت کنید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.